نرم افزار مدیریت

داستان کوتاه شاید روزی عاشق بودند!

مجموعه :داستان

با دستهای کرخت شده از سرما به زحمت کلید را در قفل چرخاندم وارد حیاط تنگ خانه شدم. با دیدن مادرم که با سر صورت کبود تو چله زمستان داشت با آب سرد لباس چرک می شست دلم ریش ریش شد. به کنارش رفتم دستم را دور گردن نحیقش نداختم و صورت کبودش را بوسیدم. وای که چقدر این زن مظلوم بود. چشمهای درشتش که با مشتهای موکل مرگ کبود شده بود باز دلم را کباب کرد. نمی دانم چرا به این وضع عادت نمی کردم. حاضر بودم کتک خوردنهای من هزار برابر شود ولی این بی غیرت دست به مادرم نزند.

وارد خانه شدم و به موکل مرگ که جلوی تلویزیون سیاه و سفید دراز کشیده بود و خماری از وجودش می بارید سلام دادم.

بدون آنکه جوابی بشنوم کنار سماور نفتی نشستم، تکیه دادم به پشتی و از قوری مسی چایی برای خودم ریختم؛ به زحمت یک استکان شد. همینکه خواستم بخورمش قیافه میرغضبش را سمتم کرد و گفت: یه چایی برام بیار.

با نفرتی که در صدایم آشکار بود گفتم: تموم شده. زیر سیگاریی که جلویش بود را به سمتم پرتاب کرد و با عصبانیت فریاد زد: اونی دستته زهرمارمه؟

با اکراه چایی خودم را جلویش گذاشتم. دلم برای خانه قدیمیان تنگ شده بود آن خانه لااقل یک اتاق اضافی داشت که میرفتم توش و چهره کریه موکل مرگ را نمی دیدم ولی افسوس که آن را فروخت و پولش را دود کرد و ما را مستاجر این دخمه کرد.

دخمه ای که تشکیل شده بود از یک آشپزخانه تنگ و تاریک و یک اتاق که سقف هر دوتایشان از چوب بود و از صدای جرجرش آدم فکر می کرد: الانه که فرو بریزه.

مادرم وارد خانه شد و به طرف بخاری زهوار در رفته رفت تا گرمایی به دستانی که از سرما قرمز شده بودند بدهد. موکل مرگ تا مادرم را دید گفت: چی شد این پول؟ مادرم با اضطراب گفت: دیروز چادر پروین خانومو دادم گفته امروز پولش و میاره، نگران نباش حسابش درسته.

مادرم داشت سفره رو پهن می کرد که تلفن زنگ زد. مادرم بعد از چند دقیقه حرف زدن گوشی رو گذاشت. وقتی نگاهی بهش انداختم دیدم سراپا ترس شده. پدرم گفت: کی بود؟

مادرم با صدای لرزان گفت پروین خانوم بود گفت: پول چادر رو فردا میارم. پدرم که خماری یک بشکه باروتش کرده بود با این جرقه منفجر شد. سفره رو از جا کند و گفت: زن یا میری پولو میاری یا میکشمت و تو همین جا چالت می کنم.

مادرم به التماس افتاد: آقا قدرت خواهش می کنم همسایه هست. تو چشم هم نگاه می کنیم تا فردا صبر…

پدرم مهلت حرفایی بعدی را به مادرم نداد کمر بند چرمیش را در آورد و به جون مادرم افتاد. مادرم به حیاط پناه برد. اینبار طاقتم طاق شد، صبر تا کی؟ دست پدرمو گرفتم.

پدرم با عصبانیت گفت: تا نکشتمت برو کنار.

فریاد زدم: من دیگه بچه نیستم، 18 سالمه تا حالا هم احترامتو نگه داشتم. دیگه کتک زدن تو این خونه قدغنه. داشت نفس نفس می زد به دیوار چسبوندمش و گفتم: آخه بی غیرت مگه بهت بدهکاره؟ تا کی کار کنه خرج منقل و وافور تو رو بده.

حیا هم خوب چیزیه به تو میشه گفت مرد؟ تو همین لحظه مادرم آمد و مثل یک شیر ماده غرید: برا کی شاخه شونه می کشی؟ پدرت!؟ یه بار دیگه از این غلطا بکنی تو خونه رات نمیدم حالام از جلو چشام دور شو.

دست پدرم را که همچنان داشت از ترس نفس نفس می زد ول کردم و از خانه بیرون رفتم.

مونده بودم این شیر زن چرا جلوی این عملی مثل یه بره است؟

از اون روز به بعد پدرم دیگر مادرم را نزد. ولی مادرم همچنان خیاطی می کرد و خرج اعتیاد پدرمو می داد و در مقابل هر حرف پدرم یک جمله می گفت: چشم آقا قدرت.

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: سام امیری

منبع: داستانک

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جدیدترین مطالب
پربیننده هفته
پربیننده ماه

خرید رپورتاژ خرید بک لینک نرم افزار مطب نرم افزار مطب نرم افزار رستوران