نرم افزار مدیریت

داستان کوتاه و خواندنی سه شنبه آخر سال

مجموعه :داستان

کاپشنم را پوشیدم تا طبق توصیه روانپزشک‏ چاق برای هواخوری و قدم‏ زنی به بیرون بروم. گفته بود: قدم زدن، چاق سلامتی با دیگران، حرف زدن با آشنا و غریبه تو را از انزوا در می آورد. دیگر نمی خواستم بین روزهای زوج و فرد خط بکشم و روزهای فرد را نحس بدانم و خودم را در خانه حبس کنم.

امروز سه‏ شنبه بود فرد بودن تنها ایرادش فرد بودن نبود، سه شنبه آخر سال هم بود. ولی وقتی به ساعتم نگاه کردم و ساعتم عدد یازده را نشانم داد خیالم راحت شد. چون زمان زیادی داشتم و می توانستم قبل از روشن شدن آتشهای لعنتی به خانه برگردم.

توی پیاده رو سلانه سلانه می رفتم. یک مبل فروش داشت به دو نفر که مبل ها را جابه جا می کردند دستور میداد. وقتی نزدیکش شدم خواستم دشت اولم را بکنم. آرام گفتم: خسته نباشی. وقتی از کنارش رد شدم با صدایش که پرسید: چی گفتی: به عقب برگشتم و به چشم های تنگ شده اش که منتظر جواب بودند زل زدم گفتم: بهت فش دادم. مرد دستهایش را درهوا پراند و گفت: برو خدا روزیت و جای دیگه حواله کنه آدمت رو اشتباهی گرفتی.

بی هیچ کلمه ای به راهم ادامه دادم تو دلم چند ناسزا بار روانپزشک چاق کردم. هوس دیدن فیلم کردم سوار خط واحد شدم و به طرف میدان انقلاب حرکت کردم. توی اتوبوس صدای مردی میانسال من را به خود آورد”سلام کردما کجایی؟ اینجا که نیستی” آهی کشیدم و گفتم: درد، مصیبت، غم…

مرد حرفم را برید و گفت: یواش برو ما هم سوار شیم. بچه هنوز اول جونیته عشق و حالت و بکن. از شیشه به بیرون نگاه کردم و گفتم: شما که کلیتون سالمه دکترا هم بهتون نگفتن تا سه ماه اگه کلیه گیر نیاری کارت تمومه. مرد‏میانسال مکثی کرد و گفت: زندگی یک شوخی خنده داره که مردم ابله به طور وحشتناکی جدیش گرفته اند. می خوای بمونی تو این دنیا چکار کنی؟ بی خیال پسرم. مرد در عین حال که ساده بود ولی آدم جالبی بود من این موضوع رو برای چند نفر تعریف کرده بودم.

حرف های همه مثل هم بود: امیدت به خدا باشه، مرگ دست خداست، دکترا مگه خدان، ولی این متفاوترین حرفی بود که شنیده بودم. در ایستگاه میدان انقلاب پیاده شدم و به طرف سینما پارس راه افتادم ولی درست جلویش پشیمون شدم. جلوتر مردی داشت کمانچه میزد و آتشی در داخل حلبی روشن کرده بود. با دیدن آتش حالم بد شد و زود پریدم آنطرف پیاده رو. ناهار شده بود. خیلی وقت بود که کباب ترکی نخورده بودم با یک تاکسی دربست به پارک لاله رفتم کنارش فست فوتی بود که کباب ترکیهاش عالی بود. کباب ترکی را خوردم و رفتم پارک لاله روی چمنهای که کمی سرد و نمناک بودند دراز کشیدم. پسری نوجوانی می خواست از دختری هم سن سال خودش شماره بگیرد. بدون آنکه او را خطاب قرار دهم گفتم: قبل از گرفتن کفتر دونه می پاشن. پسر نوجوان به طرفم برگشت لبخندی زدم اوهم خندید.

آمد کنارم و گفت: خب استاد چطوری دون بپاشم؟ از پسرِ خوشم آمده بود. گفتم: نگاه مهربان، لبخند، چشمک…یکدفعه بوی زغال و گوشت پخته به مشامم رسید؟ برگشتم دیدم بیرون پارک یک جیگرکی دارد روی منقل چند سیخ دل و قلوه کباب می کند. بوی آتش و گوشت پخته حالم را بهم زد داشتم بالا میاوردم. بدون خداحافظی به طرف در خروجی رفتم دو گارگر داشتند کف پارک را سنگ فرش می کردند. باز آرام گفتم: خسته نباشی. هر دو با روی خوش گفتند: ممنون درمونده نباشی چایمان حاضره، اگه قابل بدونی یدونه بخور. با لبخند گفتم: چرا که نه؟ رفتم با آن دو گارگر خوش برخورد و خوش رو چایی خوردم و از هر دویشان تشکر کردم و بلند شدم و ترکشان کردم. توی دلم گفتم خسته نباشید رو باید به گارگر، رفتگر، خیاط، میکانیک و بنّا گفت که صبح تا شب کار می کنن نه به مبل فروش و طلا فروش و صراف که سخترین کارشون باز کردن گاوصندوق شان است.

توی پیاده رو بودم که چشمم به یه آگهی افتاد که رویش نوشته بود ” یک کلیه فروشی (-O)سقف قیمت 8 میلیون تومان شماره …09″ همراه با دهنم سرم هم سوت کشید عجب ضرری کرده بودم. قدیمی ها راست گفته بودند: عجله کار شیطونه. همینطور داشتم به آگهی نگاه می کردم که انگار یه تانک بهم خورد برگشتم دیدم دونفرن یکی خیکی و کوه گوشت و یکی لاغر و مردنی عین لورل و هاردی جلویم ایستاند. از قیافهایشان هم معلوم بود که از ارازل تازه کار هستند. چاقِ گفت: کوری مگه و هولم داد و خوردم به دیوار یک نفر که انگار اهل همان اطراف بود در گوشم گفت: پسرم باهاشون درگیر نشو شرن. به حرفش گوش ندادم هشت سال کیک بوکس کار کرده بودم که حالا دونفر جوجه ارازل بهم زور بگن باهاشون درگیر شدم. کوکِ کوک بودم با چند حرکت نقش بر زمینشان کردم هر دویشان در حالی که در می رفتند برایم خط و نشان می کشیدند. صدای پسر داییم منو به خودم آورد. “باز چه شری به پا کردی، تو آدم بشو نیستی؟

از خانه بیرون نمیای وقتی میای شهر و بهم می ریزی” دستم را گرفت و به پارک برد و شروع کرد به نصیحت کردن. من تو عالم خودم بودم که صدای انفجار ترقه ای من را از جا کند خورشید نفس های آخرش را می کشید و همه جا آتش روشن کرده بودند. داشتم دیوانه می شدم. حال خودم را نمی فهمیدم انگار آتش ها داشتند به من می خندیدند. به وسط خیابان رفتم و خودم را انداختم جلوی یک تاکسی و دربست به خانه برگشتم و به دنجترین اتاق رفتم و عطری را به همه جای اتاق پاشیدم تا بوی زغال های سوخته را حس نکنم. اتاق همان اتاقی بود که کمر نازنینم را توش شکستم ” نازنین وقتی با من ازدواج کرد یک قول از من گرفت.

“هیچ وقت گرد دود و علف نروم”. من هم که ورزشکار بودم به حرفش خندیدم ولی نازنین که تو خانه ای بزرگ شده بود که هم پدر و هم مادرش معتاد بودند خواست قسم بخورم، قسم خوردم ولی خیلی زود قسمم را شکستم. یک شب که نازنین در خانه نبود. داشتم علف می کشیدم که در اتاق باز شد نازنین بود احتیاجی به چیز اضافی نبود نازنین با این بو بزرگ شده بود. زانوهایش خم شد چند دقیقه که بدون صدا اشک ریخت بعدش بلند شد و رفت. چند لحظه بعد شعله ای در حیاط دیدم که داشت به این سو و آن سو می دوید. پنچره را باز کردم، توی وهم غرق بودم چند دقیقه بعد شعله روی زمین آرام گرفت آن شب سه شنبه بود یکی از شب های فرد و نحس هفته.”

دو تا آرامبخش قوی که روانپزشک چاق داده بود خوردم دو پتو روی خود کشیدم طولی نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم.

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: سام امیری

منبع: داستانک

0 پاسخ به “داستان کوتاه و خواندنی سه شنبه آخر سال”

  1. شرقیا گفت:

    فوق العاده بود… همه تو فکر دنیای ایده ال هستن و این فقط یه رویا و وهمه…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جدیدترین مطالب
پربیننده هفته
پربیننده ماه

خرید رپورتاژ خرید بک لینک نرم افزار مطب نرم افزار مطب نرم افزار رستوران