نرم افزار مدیریت

داستان کوتاه حالا وقتش نبود

مجموعه :داستان

تو اتومبیل به همراه مادر و دوتا خواهرام داشتیم می رفتیم اصفهان باید از کارم می زدم خواهرم پشت رل بود .اولین تجربه رانندگی طولانی مدتش بود خودمم تا حالا زیاد ننشسته بودم. مادر بیمار بود هر جور شده باید می رسوندیمش دکتر خودش.خواهرم بچه شیر خوارش گذاشته بود واومده بود تا ما رو برسونه یعنی مادرو.

من جلو بودم و گاهی توصیه های ایمنی رو بهش گوشزد می کردم،اهل ریسک بود ولی قوانیینو هم دوست داشت رعایت کنه فقط یه سبقت غیر مجاز گرفت.

کامیون روبرویی به سرعت داشت نزدیک میشد قفل شده بودیم تو لاین سبقت ممنوع ،یه کامیونم کنارمون ،خواهرم که پیش مادر بود فریاد می زد نفسم حبس شده بود قید همه چیزو زده بودم،آماده برای برخورد،باصدایی پر ازاضطراب مدام می گفت چکار کنم داداش !چکار کنم!بگو چکار کنم!

من گفتم ترمز بگیر ترمز بگیر تا کناری بهت راه بده یالا ترمز کن!تو یک چشم بهم زدن پاشو گذاشت رو گاز و سبقتشو ادامه داد و نجات پیدا کردیم صدای ضربان قلب همو می تونستیم احساس کنیم ،مادر با اون حالش گفت نزدیک بودا.

اونقدر نزدیک شده بودیم احساس کردم تو کامیونم.شاید اگه ترمز می کرد…باخودم گفتم چه راهنمایی ناشیانه ای بود خوب شد گوش نکرد که ممنونم ممنونم گفتنای خواهرم منو به خودم آورد گفت:چه خوب شد گفتی ترمز بگیر.

اما من هنوز گیج بودم اون که ترمز نگرفته بود خودشم متوجه نبود!!!!!!!

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: شیما

منبع: داستانک

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جدیدترین مطالب
پربیننده هفته
پربیننده ماه

خرید رپورتاژ خرید بک لینک نرم افزار مطب نرم افزار مطب نرم افزار رستوران