نرم افزار مدیریت

داستان کوتاه و عبرت آموز پسرک پررو

سارا وارد مجتمع پزشکی شد. با دیدن یک کوه آدم که جلوی آسانسور صف کشیده بودند ترجیح داد از پله ها برود. درحالی که بالا می رفت پله ها را هم می شمرد، عادتش بود وقتی پله زیاد بود اینکار را می کرد تا خستگی و زیاد راه را احساس نکند. درد شدید دندانش که نسبت به صبح کاهش یافته بود باز اوج گرفت.

طبقه چهار تابلوی داندانپزشک را دید. زیر لب نوشته های روی تابلو را با صدای آرام خواند: دکتر امید توانا جراح و متخصص داندان. وارد اتاق کوچک انتظار مطب شد، به منشی که مثل خودش ریز اندام وعکس خودش خوشرو بود سلام کرد پول ویزیت را داد و وقت گرفت. سارا خواست روی یکی از صندلیها بنشیند که دید همه صندلیها پر از آدمهای قد و نیم قد هستند. زیر لب گفت: بخشکی شانس! مدتی سرپا ایستاد و به دیوار تکیه داد.سر پا ایستادنش زیاد طول نکشید. یک پیر زن از جایش بلند شد و سارا مثل برق خودش را به صندلی رساند و نشست. نشستن همانا و پشیمان شدن همانا. مردی چاق و کچل و درشت هیکل که خودش را به زور درصندلی جا داده بود چنان بوی عرق و سیگار می داد که حال سارا را به هم زد. سارا خدا خدا کرد که زود نوبت این غول بیابانی برسد. خودش هم نمی توانست بلند شود چون هم خسته بود هم خجالت می کشید و می ترسید که به مرد که همسن باباش بود بر بخورد.

سارا با موبایلش بازی می کرد که چشمش به پسری که رو به رویش نشسته بود افتاد. پسر به صورت تابلو در حالی که لبخندی بر لب داشت زل زده بود به سارا. سارا با نارحتی زمزمه کرد: همینو کم داشتم بوی تعفن این غول بیابونی کم بود چشم چرونی این بزغاله هم بهش اضافه شد.از این رقم پسرا خوشش نمی آمد. محلش نذاشت تا دست از سرش بر دارد ولی پسرک دست بردار نبود و با همان لبخند نگاهش می کرد. دندان درد، بوی تعفن مرد گنده و حالا نگاه این پسرک پررو عصبیش کرده بود. به ساعت دیواری مطب نگاه کرد انگاردیازپام ده میلی خورده بود. سارا نیم نگاهی به پسرک انداخت او همچنان داشت نگاهش می کرد. نگاه پسرک به شدت آزارش می داد و کفریش کرده بود. سارا با غیض به پسرک نگاه کرد زل زد به چشمهاش و با عصبانیت و طوری که انگار از پسرک متنفر است سرش را برگرداند. ولی پسر از رو نرفت. تحمل نگاههای هیز پسرک از بوی گند مرد گنده هم سخت تر بود. سارا احساس خفگی می کرد. دلش می خواست خره خره پسرک را بجود. هر چه کمتر به پسر محل میذاشت او پر رو تر می شد. دیگر طاقتش طاق شد. با عصبانیت از جایش بلند شد و به طرف پسر رفت تا به او بگوید دست از سرش بردارد، درست در همین موقع منشی اسم یک نفر را خواند. پسرعصای سفیدش را که کنار صندلی بود باز کرد و به کمک یکی از افرادی که در اتاق انتظار بود به طرف اتاق پزشک رفت. حالا این سارا بود که حیران زل زده بود به پسر.

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: سام امیری

منبع: داستانک

0 پاسخ به “داستان کوتاه و عبرت آموز پسرک پررو”

  1. ghazal گفت:

    عاااااااااااالی بووووووود

  2. winterflower75 گفت:

    خیلی باحال بود………ولی آخرش تکراری بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جدیدترین مطالب
پربیننده هفته
پربیننده ماه

خرید رپورتاژ خرید بک لینک نرم افزار مطب نرم افزار مطب نرم افزار رستوران