نرم افزار مدیریت

داستان کوتاه و آموزنده هه باباش چلاقه!

میثم پدرش را دید که از سالن اولیا و مربیان لنگ لنگان خارج شد، به طرفش رفت و باهاش خوش و بش کرد و با او به طرف در خروجی مدرسه حرکت کرد.

در بین راه صدای رقیب درسیش میثم را از جا پراند:

“هه باباش چلاق بوده و ما نمی دونستیم” میثم دندان هایش را روی هم فشار داد و خواست به طرف پسر هجوم ببرد که پدرش مانع شد.

ولی پسر ول کن نبود “بابا یه لنگ دراز بذا بیاد ببینم چه غلطی می خواد بکنه”

اینبار دیگر میثم طاقت نیاورد پسر آرام مدرسه روی پسرک سرتق پرید روی سینه اش نشست و با یک مشت دهانش را پر از خون کرد و غرید:

بابای من چلاق شد تا حرومزاده های مثل بابای تو راست راست راه برن و خون مردم فقیر و بمکن و شکم گنده کنن.

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: سام امیری

منبع: داستانک

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جدیدترین مطالب
پربیننده هفته
پربیننده ماه

خرید رپورتاژ خرید بک لینک نرم افزار مطب نرم افزار مطب نرم افزار رستوران