داستان کوتاه آبجی کوچیکه دوست دارم

مجموعه :داستان

کلید را در قفل چرخاندم وارد خانه شدم. بابا در آستانه در منتظرم بود خندان گفت: سیما یا خودت حدس بزن کی اومده یا یه مژدگونی درست حسابی بده من بگم. با جیغ گفتم: خاله اینا. بابام به علامت نفی سرش را تکان داد. با ظاهر شدن تینا در پشت پدرم خنده از لبانم غیب شد.

مثل همیشه شاد شنگول جلو آمد، مرا محکم در آغوشش گرفت و غرق بوسه کرد. ولی من مثل مجسمه خشکم زده بود، تینا گفت: بابا اگه می دونستم آبجی بزرگه از دیدنم اینقدر شوکه میشه نصفه نصفه می اومدم. بی حرف به نقطه ای نا معلوم خیره شده بودم. تینا دستش را جلوی چشمانم حرکت داد گفت: کجایی آبجی بزرگه؟ لبان خشک شده ام را به زحمت باز کردم و زمزمه وار گفتم: خوش اومدی تینا، دوباره مرا در آغوش گرفت و دم گوشم زمزمه کرد خیلی دلم برات تنگ شده بود آبجی بزرگه.

به اتاق خودم رفتم با اخمهای درهم لباسهایم را عوض کردم و از پله های مارپیچ به سالن پذیرایی خزیدم. تینا در آشپزخونه بود فرصت خوبی بود با بابا خلوت کنم.

-بابا چرا برگشته؟

بابا با عصبانیت نگاهم کرد گفت: خب دخترم خونشه. سوالی پرسیدم که از جوابش بیم داشتم “برا همیشه که نیومده؟” بابا سرش را با تاسف تکان داد و گفت: نپرسیدم والله، می خوای برو خودت بپرس. ساکت شدم و روی یکی از مبلهای سلطنتی سالن نشستم. با صدای دنگ دنگ به خودم آمدم، تینا داشت با ملاقه به ته یک قابلمه می کوبید ” اهل بیت غذا حاضره” به تینا گفتم: به خدا حوصله غذای فرنگی رو ندارم. تینا خنده کنان گفت: غذای فرنگی چیه برات قرمه سبزی پختم همون که عاشقشی، بیا ببین دستپخت آبجی کوچیکت چقدر معرکه شده. به سر میز غذا خوری رفتم یکی دو قاشق بیشتر نتوانستم بخورم خوشمزه بود ولی اشتهام کور شده بود. با غذایم عمدی بازی می کردم، می دانستم اینکارم ازچشم دختر زرنگ و تیزی مثل تینا مخفی نمی ماند.

صبح با صدای موسیقی گوش خراش جاز از جا بلند شدم. از اتاق بیرون آمدم به نرده های راه پله تکیه دادم و گفتم: تینا تو این خونه دو نفر دیگه هم هستن. تینا لبخندی زد و گفت: بیا پائین ورزش کنیم تنبل خان، بعدشم یوگا کار می کنیم آرام بشیم؟ از حرص دندان هایم را روی هم فشار دادم و گفتم: کدوم آرامش این یه ذره آرامشی…بغض و وجدانم نگذاشتند حرفم را تمام کنم به طرف اتاقم دویدم، در را محکم کوبیدم و روی تخت دراز کشیدم، خودم را زیر پتو قایم کردم و تا بعد از ظهر از اتاقم بیرون نیامدم.

هنگام غروب به طبقه پائین آمدم و خودم را روی یکی از مبل ها ولو کردم. کنترل را برداشتم تلویزیون را روشن کردم بدون اینکه حواسم بهش باشه به صفحه بزرگش خیره شدم. با فریاد تینا با ترس از جا پریدم. تعظیمی کرد و بسته ای جلویم گرفت و گفت: تقدیم با عشق سوغاتی فرنگه. من که هنوز از فریادش قلبم تند تند میزد. با صدای بلند گفتم: تینا کی می خوایی مثل یه زن رفتار کنی. تو یه زنی یه بارم شده زن باش. با بغض گفت: نمی خوای سوغاتیتو بگیری؟ بسته را گرفتم و روی میز پرتش کردم. اشکی که از چشمان درشت تینا روی گونه اش لغزید از دیدم پنهان نماند، یک آن احساس عذاب وجدان کردم. تینا ساکت به طرف اتاقش رفت. با رفتن او بابا که این دو روزه به خاطر کارهایم یک بشکه باروت شده بود منفجر شد: آفرین سیما آفرین. بعد از این همه سال عجب استقبال گرمی از خواهرت کردی واقعا احسنت به تو. با بغض گفتم بابا نمی تونم فراموش کنم اون… بابام نذاشت حرف را ادامه دهم، اون چی؟ اون چه تقصیری داره مرگ و زندگی دست خداست. با صدای تینا به عقب نگاه کردم تینا شال و کلاه کرده بود و چمدانش را باز نکرده بسته بود و عزم رفتن داشت. تینا گفت: نه بابا من مقصرم. ولی به خدا اگه دست خودم بود به دنیا نمی اومدم. رو به من کرد و گفت: آبجی بزرگه نمیدونی چقدر سخته بدترین روز زندگیت روز تولدت باشه، من معذرت می خوام که بدنیا اومدم.

تینا به طرف در خروجی رفت بابا دنبالش دوید. وای که چقدر دلم می خواست دنبالش بروم غرق بوسه اش کنم، محکم در آغوشش بگیرم و بگم: آبجی کوچیکه من تو رو به اندازه همه دنیا دوست دارم. ولی من بی رحمتر از این حرفها بودم

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

منبع: داستانک

دست نوشته: سام امیری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جدیدترین مطالب
پربیننده هفته
پربیننده ماه
خرید رپورتاژ خرید بک لینک شرکت نرم افزاری نرم افزار مطب نرم افزار مطب نرم افزار رستوران نرم افزار انبارداری تولید کننده روغن زیتون ماشین آلات صنایع غذایی