داستان کوتاه و آموزنده پنج هزار تومان

کیفم را به گوشه ای پرت کردم و سر سفره نشستم، مثل روزهای قبل ناهارمان دو تا تخم مرغ آبپز بود. از وقتی مادرم به خاطر کمر دردش به گارگاه فرش بافی نمی رفت یک غذای درست حسابی نخورده بودیم.مادرم مشغول جمع کردن سفره بود که در خانه را زدند. نرگس به طرف در رفت و بازش کرد.

از پنچره نگاهی به در حیاط انداختم و بهادر را دیدم که مثل یه کوه گوشت همه چهار چوب در را گرفته بود. خواستم خودم به دم در بروم که مادرم مانع شد و خودش رفت. بعد از اینکه کمی حرف زدن صدای بهادر بلند شد تا سه روز یا کرایه 4 ماهتونو میدی یا آت و اشغالاتون تو کوچه هست. از خشم داشتم می ترکیدم دلم می خواست با دو پا روی شکم گنده اش بپرم و انبار کثافتش و بترکونم، ولی به مادرم قول داده بودم به بیرون نروم.

مادرم با لحنی که التماس ازش می بارید گفت: بهادر خان قراره از کمیته برامون وام بدن همه شو تا قرون آخرش تقدیمت میکنم. بهادر صدایش را آرام کرد و گفت: زن چرا از خر شیطون پائین نمی آیی تو یه کلمه بگو بله من شش دانگ این خونه رو به اسمت می کنم. مادرم با صدایی که از ته گلویش بر می خواست گفت: بهادر خان نمی تونم، جواب مردم و چی بدم الانم هزار جور حرف پشت سرم می گن، علی رو هم که می شناسی به خدا عین پدرشه می ترسم کاری دستم بده.

بهادر نزدیک مادرم شد و گفت: اولا دهن مردم دروازه تهرونه نمی شه بست ولی اگه تو زن شریعی من بشی دیگه حرف برا گفتن ندارن، دوما علی هم غلط کرده اگه مرده یه فکری به حال تو و خواهر هشت سالش بکنه. دیگه طاقتم طاق شده بود ولی به مادرم اعتماد داشتم، می دونستم هیچکس و جایگزین محمد علی خان نمی کنه. مادر و بهادر کمی حرف زدن دقایقی بعد بهادر با لبخندی زشت لنگ لنگان به طرف در حیاط رفت.

همینکه مادرم به خانه آمد با غیظ گفتم: چی می گفت مرتیکه چلاق؟ مادرم بدون اینکه نگاهم بکند گفت: می خواستی چی بگه؟ کرایشو می خواست. تمام جراتم را جمع کردم و گفتم: مامان تو که نمی خوای زنش بشی؟ مادرم که این همه سختی انباری از باروتش کرده بود گفت: اره می خوام زنش بشم، زنش نشم چکار کنم، شکم شما دو تا رو چه جوری سیر کنم، پول کمیته اندازه قبض آب و برقم نیست بلاخره یه نفر باید به دادمون برسه.

هاج و واج مانده بودم، گفتم: مامان شوخی می کنی! تو هیچکس و جایگزین محمد علی خان نمی کنی. مادرم فریاد زد: علی یکمی منطقی باش. محمد علی خان مرد. مردشم نمی تونه شکم ما رو سیر کنه شوخی نمی کنم می خوام باهاش ازدواج کنم، لحنش را آروم کرد و گفت: پسرم این بنفع هممونه تا کی باید خواهرت با حسرت به بچه های مردم نگاه کنه. با تمسخر گفتم: پس جدی جدی هوای شوهر کردی، لرزوندن استخونای بابان تو گور به کنار بهادر که زن داره، می خوای یه خونواده رو هم از بپاشونی: مادرم برای اولین بار با سیلی به گوشم نواخت و گفت: این دیگه به تو مربوط نیست، به جای اینکه رگ گرنتو برام کلفت بکنی. برو کار کن خرج خونه رو بده تا من دیگه اسم بهادر رو نیارم. نه اصلا فقط امروز تا شب پنچ هزار تومن بیار ببینم چقدر مردی.

با نفرت به طرف در رفتم و با خشم بهم کوبیدمش ساعت سه بود. نمی دانستم چجوری ولی از زیر سنگم شده باید این پول را بدست می آوردم. به چند مغازه سر زدم ولی همشون آب پاکی روی دستهایم ریختن. به یک خواربار فروشی دیگری سر زدم یک پیرمرد خوشرو پشت پیش خوان نشسته بود. جلو رفتم و گفتم: حاجی کاری داری براتون بکنم هر چقدرم سخت باشه مهم نیست. پیرمرد گفت: نه بچه من شاگرد دارم. با ناراحتی گفتم: اولا من چهارده سالمه و چهار ماه دیگه به سن بلوغ رسیدم دوما فقط همین امروز می خوام براتون کار کنم. هر کاری باشه مهم نیست من فقط پنچ تومن از شما می خوام.

پیرمرد لبخندی زد و گفت: پس برو اون کارتونهای پفک و با جعبه های نوشابه رو ببر زیر زمین بعدشم اون جا رو آب جارو کن. با خوشحالی به طرف بسته های پفک و نوشابه رفتم. وقتی کارم تمام شد عرق از سر رویم می ریخت. با پشت دست عرق صورتم را پاک کرم و به داحل مغازه رفتم و بادی به غبغبه انداختم و گفتم: تموم شد حاجی. پیرمرد با لبخند یک پنچ هزار تومانی و یک هزار تومانی روبرویم گرفت.

پنچ هزار تومانی رو گرفتم و گفتم: حاجی من گدا نیستم هزار تومن مال خودت. پیرمرد گفت: صدقه نیست انعامه، کارت و خوب انجام دادی اینم انعامت. لبخندی زدم و گفتم: میشه به جای هزار تومن یه بسته شکلات کاکائویی بردارم. پیرمرد جعبه شکلات را نشانم داد و گفت: با هزار تومن میتونی 2 تا برداری.

پول و شکلاتها را برداشتم و مثل قرقی خودم را به دم در رساندم کلون در و کوبیدم نرگس در را باز کرد، زانو زدم و گفتم: بگو داداشی برات چی خریده؟ نرگس با چشمهای درشتش بهم خیره شده گفت چی؟ چی داداش؟ شکلات ها را که نشانش دادم با خوشحالی به آغوشم پرید و بر گونه هایم بوسه زد و گفت: داداش میشه فردا ببرمش مدرسه یکیشو هم بدم به دوستم مرضیه؟

بعض کردم و گفتم: اره عروسکم. وقتی به دم در رسیدم چند جفت کفش تو جا کفشی دیدم از نرگس پرسیدم مهمون داریم؟ که گفت: خاله معصومه و خاله زهرا با بهادر و سه نفر دیگر در خانه هستند. انگار من را داخل آب یخ فرو بردند. وارد اتاق شدم مادرم و بهادر را دیدم که بالای اتاق کنار هم نشستند و یک مرد که دفتر قطوری جلویش بود با دو مرد دیگر کنارشون بودند. خاله معصومه با دیدنم هراسان به طرفم دوید.

با نیشخند گفتم بلاخره کار خودشو کرد؟ خاله با مهربانی گفت: خاله گناه که نکرده مامانت هنوز جونه بهش حق بده خسته شده، بهادرم آدم بدی نیست. حرفش را بریدم و پنچ هزار تومنی را که از خشم در دستم مچاله سده بود به خاله دادم و گفتم: این و بده به مامانم و بهش بگو من به قولم عمل کردم. به حیاط رفتم نرگس را بوسیدم و بدن ترکه ایش را در آغوش گرفتم و گفتم: آجی زودی بر می گردم و تو رو با خودم می برم. از خانه بهادر بیرون آمدم و با اشکهای که بی اختیار از چشمانم سرازیر بودند به سوی آینده نامعلوم حرکت کردم.

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: سام امیری

منبع: داستانک

0 پاسخ به “داستان کوتاه و آموزنده پنج هزار تومان”

  1. نادر گفت:

    خوب .ولی بی نتیجه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جدیدترین مطالب
پربیننده هفته
پربیننده ماه
خرید رپورتاژ خرید بک لینک شرکت نرم افزاری نرم افزار مطب نرم افزار مطب نرم افزار رستوران نرم افزار انبارداری تولید کننده روغن زیتون ماشین آلات صنایع غذایی