داستان کوتاه خدایا با من حرف بزن

مرد نجواکنان گفت: «ای خداوند و ای روح بزرگ، با من حرف بزن» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند، اما مرد نشنید.

و سپس دوباره فریاد زد: «با من حرف بزن» و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد، اما مرد باز هم نشنید.

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «ای خالق توانا، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم» و ستاره ای به روشنی درخشید، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد:

«پروردگارا، به من معجزه ای نشان بده» و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد، اما مرد متوجه نشد و با نا امیدی ناله کرد: «خدایا، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری»

اما مرد با حرکت دست، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت …

گردآوری: گروه ادبی مجله اینترنتی زگیل

منبع: نیک صالحی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جدیدترین مطالب
پربیننده هفته
پربیننده ماه
خرید رپورتاژ خرید بک لینک شرکت نرم افزاری نرم افزار مطب نرم افزار مطب نرم افزار رستوران نرم افزار انبارداری تولید کننده روغن زیتون ماشین آلات صنایع غذایی