تبلیغات بنری
درج تبلیغات بنری
.
شرکت نرم افزار عارف رایانه ویکیوز

مطالب مرتبط با داستان

نرم افزار مطب

نوشته تصادفي

تبلیغات متنی

برچسب های پرکاربرد

آرایش زیبا آرایش صورت آرایش چشم آموزش آرایش صورت آموزش آرایش چشم اس ام اس جوک جدید اس ام اس خنده دار اس ام اس سرکاری اس ام اس سرکاری باحال اس ام اس سرکاری جدید اس ام اس طنز باحال اس ام اس طنز جدید اس ام اس های جدید جوک جدید جوک خنده دار زیبایی صورت زیبایی پوست عکس آرایش چشم عکس جدید ناخن عکس مدل موی ساده عکس ناخن جدید عکسهای ناخن جدید متن طنز خنده دار مدل آرایش چشم مدل جدید ناخن مدل رنگ مو مدل موی جدید مدل ناخن جدید مراقبت از پوست پوست زیبا

داستان کوتاه خودکشی

خانه » داستان » داستان عبرت آموز » داستان کوتاه خودکشی

دخترک وقتی بر لبه پشت بام ایستاده بود برای اولین بار حالت تردید را تجربه می کرد:

دخترک وقتی بر لبه پشت بام ایستاده بود برای اولین بار حالت تردید را تجربه می کرد:

-باید بپرم !!

-اما شاید یک راه حلی باقی مانده باشد!

کلاغی که روی آنتن پشت سرش غار زد، پرده افکارش را پاره کرد .نزدیک بود بلغزد :

تا به حال از احساس لغزیدن اینقدر نترسیده بود.

-من که تا به حال فقط به میل خودم عمل کرده ام !

-کاشکی گول همکلاسی مو نمی خوردم !

-کاشکی به پدرم گفته بودم!

-اما اتفاقی که نباید می افتاد افتاده !

-چه طور می تونم تو چشم پدرم نگاه کنم !

– کاشکی اون نامرد الان اینجا بود از اینجا…

-تمام آرزوهامو …

-کاشکی به محبت های دروغی …

-کاشکی نلغزیده بودم اما مطمئنا این آخرین لغزش زندگیم!

-بیچاره مادرم هیچ وقت محبت های …

اشک از چشمان دخترک جاری شده بود .پشمیان بود .

کمی جلو رفت. پنجه های پاهایش از لبه پشت بام بیرون زده بود.آب دهانش را به سختی فروداد.

دستانش را به مشت کرد. پرید!!!

کسی اورا از پشت سر در آغوش گرفت.وقتی برگشت ،نتوانست به چشمان فرشته نجانش نگاه کند .در حالیکه اشک می ریخت خود را در آغوش پدر انداخت. دختر بلند بلند اشک ریخت. پدر آهسته آهسته اشک خود و دخترش را پاک کرد.

 

نویسنده داستان :علیرضا فراهانی


مطالب پیشنهادی

داستان کوتاه کفش کتونی

داستان کوتاه فقر و شغل های امروزی

داستان کوتاه دختر کوچک و آقای دکتر

تحلیل جالب عشق از نگاه آدمای مختلف

پربازدید های داستان , داستان عبرت آموز

نظرات شما