تبلیغات بنری
درج تبلیغات بنری
.
شرکت نرم افزار عارف رایانه ویکیوز

مطالب مرتبط با داستان

نرم افزار مطب

نوشته تصادفي

تبلیغات متنی

برچسب های پرکاربرد

آرایش زیبا آرایش صورت آرایش چشم آموزش آرایش صورت آموزش آرایش چشم اس ام اس جوک جدید اس ام اس خنده دار اس ام اس سرکاری اس ام اس سرکاری باحال اس ام اس سرکاری جدید اس ام اس طنز باحال اس ام اس طنز جدید اس ام اس های جدید جوک جدید جوک خنده دار زیبایی صورت زیبایی پوست عکس آرایش چشم عکس جدید ناخن عکس مدل موی ساده عکس ناخن جدید عکسهای ناخن جدید متن طنز خنده دار مدل آرایش چشم مدل جدید ناخن مدل رنگ مو مدل موی جدید مدل ناخن جدید مراقبت از پوست پوست زیبا

داستان خواستگاری در بالا شهر

خانه » داستان » داستان طنز » داستان خواستگاری در بالا شهر

مادر داماد:ببخشید دیر رسیدیم .میدونید که این ساعت اوج ترافیکه . | مادرعروس: خواهش ميكنم. اشكالي نداره. ايرانه ديگه كاريش نميشه كرد.

قسمت اول:

جلسه خواستگاری/ بالا شهرتهران:

مادر داماد:ببخشید دیر رسیدیم .میدونید که این ساعت اوج ترافیکه .

مادرعروس: خواهش ميكنم. اشكالي نداره. ايرانه ديگه كاريش نميشه كرد.

ماهان، برادر9 ساله داماد: مامان جون ولي ازشهرستان ميومديم ترافيك نبودا فقط تهران تو ماشين اعصابم خورد شد.

مادر داماد به آرامي نيشگوني از پسرش گرفت و گفت:بچه جان مگه نگفتم وقتي بزرگترها باهم صحبت ميكنن بچه ها نبايد دخالت كنن.

پدر عروس: بفرمائيد ميوه…

همگي آرام آرم شروع كردند به خوردن ميوه .سكوتي تلخ فضاي خواستگاري را پر كرد. پدر داماد سکوت را شکست وو به پدر عروس گفت: شنيديم تو بازار روغن كار ميكنيد چه خبر از كسب و كار؟

پدر عروس در حالي كه هورت آخر چايي را بالا مكشيد گفت: اي بابا اوضاع رو كه خودتون خبر داريد با اين همه گروني آدم نميتونه سود كنه. بيچاره مردم كه همش بايد بدبختي بكشن، قيمت ها مدام در حال تغييره، من كه جنسامو فعلا نمي فروشم. گذاشتم گرونتر كه شد اون وقت يه پولي به جيب بزنم.

خواستگاری در بالا شهر

ماهان كه با موبایلش بازي مي كرد پريد وسط حرف پدر داماد و گفت: ماماني اين آقاهه راست ميگه، يادته ديروز رفتيم مغازه روغن بخريم فروشنده گفت نداريم، اونوقت شما گفتي خدا لعنتشون كنه!؟

پدر عروس با سرفه اي خشك خودش را به آن راه زد و به پدر داماد گفت،خوب از آقا داماد بگيد.چه كار ميكنه؟

باباي ماهان كه از حرف نسنجيده پسرش صورتش از قرمزي سرخ شده بود رو به همسرش كرد و گفت: معمولا تو جلسات خواسگاري خانوما ساكت نميشينن.شما بفرمائيد..

مادر هم بادي در قب قب انداخت و گفت: نميخوام از پسرم تعريف كنم ولي واقعا مرد زندگیه الان که داره تو دانشگاه ارشد میخونه.قراره درسش تموم شه بره اونور آب. مطمئنم واسه همسرش سنگ تموم میزاره

ماهان:مامان اون ور آب یعنی چی؟

مادرداماد:هیچی پسرم یعنی خارج از کشور

ماهان: اون وقت داداشی قایق داره که غرق نشه؟ میشه منم باهاش برم؟

مادر داماد: آره عزیزم قایقم داره ، نمیشه بری عزیزم آخه خطر داره

ماهان: چه خطری؟

مادرماهان که از سوال های فرزندش خسته شده بود گفت: اونجا دیگه دوستات پیشت نیستند، تنهایی، اون وقت حوصلت سر میره.

ماهان موبایلشو به بغلش میچسبونه و میگه:پس من نمیرم من دوستامو خیبیلی دوست دارم.تازه تو ماهواره هم دیدم که تو خارج مامانا سگ هاشونو بیشتر از بچه هاشون دوست دارن.من دوست ندارم مامانم سگشو دوست داشته باشه.

پدر عروس:پسرم بزرگ شدی خودم میبرمت تا پیشرفت کنی.تازه اونجا سگ ها خونگی کمکمون میکنن.مامان هم همیشه دوستت داره.اونها که تو رو اذیت نمیکنن.

ماهان که زبون باز کرده بود گفت: بابایی یک سوال داشتم مگه نمیگفتی تو خارج همه تمیز هستند عطر میزنن..پس چطوری تو خونشون سگ دارن؟ اگه آقا سگه دستشوییش بگیره ….

بابای ماهان صحبت فرزندش را قطع میکند و دست او را میگیرد و میگوید: بچه های این زمونه خیلی کنجکاو شدن.نمیدونم چرا اینطوری شدن، قدیما جلوی بزگترها جیکمون در نمیومد….

این داستان ادامه دارد….

 

 


مطالب پیشنهادی

داستان کوتاه دست نیافتنی بزرگ

داستان کوتاه بهترین سیرکی که نرفتم

داستان پیام قلب

داستان پند آموز ظرفیت انسان ها

پربازدید های داستان , داستان طنز

نظرات شما

دارا (۱۳۹۳/۱۲/۱۶) :

خیلی بد بود