خانه » داستان » داستان های جالب و آموزنده و عبرت انگیز

داستان های جالب و آموزنده و عبرت انگیز

داستان های جالب و آموزنده کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. در اینجا چند داستان جالب را تقدیم تان می کنیم. با مطالعه این چند داستان کوتاه جالب می توانید درس های مهمی گرفته و در زندگی بکار ببرید.

داستان های جالب و آموزنده
داستان های جالب و آموزنده

.

داستان های جالب

در این بخش ۴ مورد از داستان های جالب و آموزنده را برای شما آماده کرده ایم. امیدواریم از این بخش بهره کافی را ببرید.

.

داستان های جالب : تغییر دنیا

بر سر مزار كشيشي خواندم :

كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم .

بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير دهم .

بعد ها کشورم را هم بزر گ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم.

در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم .

اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم

دنيا را هم تغيير دهم!!!!

.

داستان های جالب : گنجشک و آتش

گنجشکی با همه قدرتش به آتش نزدیک می شد. مدام می رفت و بازمیگشت.

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی وجود دارد که من دائما نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری خیلی زیاد است و آب آوردن تو هیچ فایده ای ندارد.

گفت : شاید با آبهای من آتش خاموش نشود، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد! ( داستان کوتاه گنجشک و آتش )

داستان های جالب و آموزنده
داستان های جالب و آموزنده

.

داستان های جالب : سنگ

در روزگار قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در جاده ای گذاشت و در گوشه ای پنهان شد تا ببیند چه کسی آن سنگ را به کنار جاده می اندازد.

عده ای از ثروتمندان با کالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند ، از کنار آن عبور کرده و به مسیرشان ادامه دادند . بسیاری از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند . هیچ یک از آنان کاری به سنگ نداشتند .

ناگهان مردی روستایی با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید . بارش را زمین گذاشت و  بعد از زور زدن ها و عرق ریختن های زیاد بالاخره توانست سنگ را جابجا کند. ( داستان جالب سنگ )

می خواست به سمت سبزیجاتش رفته و به مسیرش ادامه دهد که چشمش به کیسه ای زیر آن سنگ افتاد. کیسه را باز کرد پر از سکه های طلا بود .

در کنار آن هم یادداشتی از طرف شاه بود که در ان نوشته شده بود این سکه ها مال کسی است که سنگ را از جاده کنار بزند .

آن مرد روستایی چیزی را می دانست که بسیاری از ما نمی دانیم .!!

هر مانعی ، فرصتی است تا وضعیتمان را بهبود بخشیم .

.

داستان های جالب : تست بیمار روانی

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌ پزشک پرسیدم

شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى،

یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان ! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌ تر است.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌ دارد.

شما می‌خواهید تخت‌ تان کنار پنجره باشد یا کنار در ؟

.

امیدواریم از این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان با موضوع داستان کوتاه جالب بهره کافی را برده باشید. پیشنهاد می کنیم این داستان ها را برای دوستان تان هم به اشتراک بگذارید تا آنها هم استفاده کنند.

 


Loading...
بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.