سه شنبه 12 فروردین 1399
خانه » داستان » داستان کوتاه و بسیار زیبای شهر باران

داستان کوتاه و بسیار زیبای شهر باران

-چه قدر زود ميگذره!

-آره يادش به خير وقتي تقويم رو باز كردمو كارت دعوت به شهر بارون از لاش افتاد!يادته مصطفي؟

-آره يادمه وقتي كارت و برداشتم و ديدم به شهر بارون دعوتيم ،خيلي خوشحال شدمولي وقتي فهميدم تاريخش مال يك هفته بعده ناراحت شدم!

-گفتي تا هفته ي ديگه كي مرده كي زنده ،گفتي چه جوري مي خوايم اين يك هفته رو بگذرونيم!

-اي بابا … آبجي باورت ميشه الان يك هفته بيشتره اومديم شهر بارون …انگار نه انگار چه قدر منتظرش بوديم !چقدر از ديدن كارت دعوت خوشحال شديم حالا قدرشو نمي دونيم…مي بيني ما چه آدمايي هستيم ميبيني ريحانه!

-داداش! يادته هون اولا كه واسمون كارت دعوت مي فرستادن و تازه گذرنامه هاي شهر بارونمون آماده شده بود چه قدر اينجا باروني بود و چقدر رحمت خدا دور و برمون رو گرفته بود…؟

-ريحانه !يني ما هرچي بزرگتر مي شيم! ارزش اين شهر واسمون كمتر ميشه و بارون كمتر مي باره؟

-واي مصطفي حتي نمي تونم فكرشو بكنم … چقدر بارون تو اين شهر كم شده..

-مقصر خود ماييم ريحانه!با اين كه اومدن به شهر بارون هر سال تازگي داره و تكراري نمي شه ولي ما …

-مصطفي!!!هنوزم دير نشده يه 20 روزي مونده تا بخوايم برگرديم به شهر خودمون…بيا قول بديم از اين به بعد مثل قبل باروني و سرشار از رحمت بشه!

-باشه آبجي تو رو نمي دونم ولي من غيرت دارم نمي ذارم آسمون شهر بارون بدون بارون بمونه!!!

دست نوشته: فهيمه مهدوي

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

بدون دیدگاه

  1. داستان ازاین بیخودتر نخوندم

  2. چه داستانه شرتی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.