خانه » داستان » داستان کوتاه بسیار زیبای سکوت

داستان کوتاه بسیار زیبای سکوت

کنار پرده ی کشیده شده نگاه می کرد: نگاه می کرد به بیابان های دور.به آسمان بی خورشید.به پنجره های زنجیر شده و قفل های آهنین.می بَرَدش و با سیاهی باد عجین می شود. چهره اش پیدا نیست،دستهاش گاهی نورانی گاهی تاریک می شوند.

حرفی با هم ندارند.از چار خانه های تو خالی به بیابان های بی مجنون می نگرد.آسمان رعدو برق می رقصد،زوزه ی باد به گوش نمی رسد اما با رقص باد دیدنی است.پدر بیابان ابر ست که نمی بارد،بیابان که بیابان نبود!به دنیا آمدنش زمینی بود با گنج های مخفی شده…

صدا در هم می شکندش روی خاک:

_آهای حواست کجاست؟می دونی کجا می خوای بری؟

_…………………………………..

_چرا صدایی،نفسی ازت در نمیاد؟

_…………………………………

_با توام روسری تو باد برد!!!

به طرف باد می گوید:_موهامو که باد نمی بره.

_من چند سال یه بچه ی خوش آبو رنگ مث تو داشتم،هنوز آفتابش لب بوم نرسیده بود که شب رو شونه هاش لونه کرد.ببینم تو عزیزی ،کسی،کاری رو نداری ؟

سردش میشود،سرش را آرام از روی پرده بر می دارد.کویر از دور می رقصد.

_کجایی؟دارم باهات حرف می زنم،ببینم اصلا می دونی من کیم؟

_………………………………….

بعد از چند فرسخ:

_تو فرشته ای؟

_فرشته ،ابلیس،هر چی دوست داری همونم.

_”بودن یا نبودن،بحث در این نیست،وسوسه اینست.”

_ملتفت نشدم،بلند تر بگو صدات به گوشم برسه…

_………………………………..

_روزگار بد شده دختر من پونزده سالش تموم نشده بود که رفت گوشه ی قبرستون.تو یه قبر کوچیک تر از خودش خاکش کردیم.سنگ قبرش به دو زاری نرسید.نا مادریش می ترسید شمع رو قبرش روشن کنه.

لبخندی کوتاه:بر لبانش نقش بست.

_داشتم می گفتم دخترم یه پارچه ماه بود.همسایه ی پشت به پشت خونمون خواستگاریشو کرد.به قول نامادریش ما تو درو همسایه آبرو داریم اگه می گفتیم نمیشه،یا یه جوری حالیشون میکردیم نه،زبونم لال…

_راضی بود؟

_کی؟نامادریش؟آره.می گفت مرد که یه کاره درست و حسابی داشتو شام شبش رو هم براش لقمه می گیرن،چرا نه؟

ابروان در هم کشید:

_نه،خودش،منظورم دخترتونه.

_دختر که حرف حرف پدرشه.

_”سکوت سرشار از سخن های ناگفته است.”

_با شوهرش رفتن ماه عسل.موقع برگشتن مرد بی چاره بدون اون برگشت.

_پزشکی قانونی چی گفت؟

_پزشکی قانونی چه می دونستیم چیه؟با سنت و آداب و رسوم خودمون کفن و دفنش کردیم.قرآن خون اومدو چندتا از آیه های آسمونی رو قبرش زمزمه کرد.

_”آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمین ها رفت وسبزه ها به صحراه ها خشکیدند وماهیان به دریا ها خشکیدند و خاک مردگانش را زان پس دگر به خود نپذیرفت…”

هیچ چیز نگفت.انگار زبانش را بند کشیده بودند.

هوای این بیابان انگار سرد تر از آن بود.ستاره هادر سکوت شب گم می شدند.وزیدن دست از سر بیابان های بی ابر برنمی داشت؛صدا نداشت،دیده نمی شد…و خط جاده سپیدی خود را با سه قطره خون می باخت.

صدای پی در پی ناله ای بلند می شد،بلندتر.

انگار دست و پاهایش را بافته بودند و فقط صدایش…که آن هم داشت آرام می شد./آخرین ناله: آرام تر،کشیده تر…..

رگه هاش از شقیقه اش بیرون می زد.صورتش ترک برمی داشت.آسمان دیوانه وار به زمین می زد..ناله ی فریاد شده به آسمان می زد…

پاهایش را بلند کرد:زمین لرزید،آسمان می زد،ابر می گریست.بیابان بیابان تر شده بود،باران به زنجیرها می کوفت،دختر گیسوان پانزده سالگیش را دار می زد.نامادری شیونش می کشید،مَرد قاه قاه می خندید….

و صدا بی فرجام فریاد می کرد:

“آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه ی کار بر نام من دیوانه زدند”

دست نوشته: شیوا موسی زاده

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

بدون دیدگاه

  1. خواهشاداستان درست وحسابی بنویسید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.