خانه » داستان » داستان کوتاه بسیار زیبای راز خدا

داستان کوتاه بسیار زیبای راز خدا

خدا رازی داشت.

باید آن را می گفت.

استواری هیچ کوهی، قداست هیچ فرشته ای وخروش هیچ آتش فشانی را توانایی بر دوش کشیدن این راز نبود.

ناگهان از میان کائنات کسی برخواست.

من بودم.

عظمت کائنات وسوزندگی آتش فشان واستواری کوه ها را نداشتم.

اما…

ظلوم وجهول بودم.

خدا لبخندی زد.

خوش حال شد.

از من خوشش می آمد.

به پیش رفتم واو تنهایی ورازهایش را با من قسمت کرد.

و از روح خود در من دمید.خیلی من را دوست داشت.

نشان اشرف مخلوقات را بر قلبم زد.

زمین را برایم آفرید تا لیاقت همراز بودن با اورا ثابت کنم.

تا با روح خدایی خود عشق بورزم.

زندگی کنم وبیشتر اوج بگیرم.

ومن بار امانتی بردوشم وهم چنان پیش میروم.

راهم نه شرقی است ونه غربی.

جاده ای به سمت آسمان میکشم.

من از آن اویم

دست نوشته: عاطفه باقریه

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *