خانه » داستان » داستان کوتاه وقتی همه خوابند

داستان کوتاه وقتی همه خوابند

شهر من تاریک بود.مردم همه خواب بودند.در این خواب فانتزی راه می رفتند، می خندیدند،خرید می کردندو……..وچه بی درد بودند.

اما انگار من با رویاهای آن ها سازگار نبودم.این تاریکی موحش خفه ام می کرد.با ظلمت دنیای آن ها کاری نداشتم.آخر من به نور یقین داشتم.

دیگر بس بود.ترسیدم مثل مردم شهر خودم را خفه کنم.کوله بارم را بستم.

……ونگاه های تمسخرآمیز مردمی که خواب بودند.

بیداری تنها جرم من بود.به راه افتادم.هنوز یک قدم بر نداشته بودم که اورا دیدم.وچه نزدیک بود.روشنایی را یافتم.

…..ومردمی که نمی دیدند.

به نور پیوستم.از آن موقع دردهایم بیشتر شده.بی قرارتر شده ام.به اندازه ی تک تک مردم به خواب رفته غصه می خورم.برای مردمی که حرف هایم را نمی فهمند.

دردهایم شیرین است درست مثل این روشنایی.دیگر خفه نمی شوم.

بلند فریاد میزنم.بلندفکر میکنم.

من از نورشدم.طلوع کردم.درخشیدم.

……ومردمی که هنوز خواب بودند

…..و مردمی که من را نفهمیدند

…..ومردمی که جرئت بیدارشدن نداشتند

دست نوشته: عاطفه باقریه

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

بدون دیدگاه

  1. اخه به اینم میگن داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.