دوشنبه 18 فروردین 1399
خانه » داستان » داستان کوتاه و آموزنده قشنگ ترین روز

داستان کوتاه و آموزنده قشنگ ترین روز

حسن با ناراحتي در كوچه ايستاده بود و به دمپايي كهنه اش نگاه مي كرد. او علاقه ي زيادي به فوتبال در زمين خاكي محله  شان داشت ولي نمي توانست از اين لذت برخوردار باشد، چرا كه پدرش پولي براي خريد يك جفت كفش ورزشي نداشت. بعضي مواقع كه پابرهنه فوتبال بازي مي كرد، با پاي زخمي به خانه مي آمد، حتي گاهي هم مي شد كه دوستانش به دليل نداشتن كفش مناسب با او بازي نمي  كردند.

در ظهر پنج شنبه اي حسن در راه خانه بود كه چشمش به كتاني زيبايي افتاد كه در ميان ده ها جفت كفش، روي پله هاي مسجد محله شان قرار داشت. ناگهان فكري به ذهنش رسيد؛ اگر مي توانست آن كتاني را به دست بياورد مي توانست مثل بچه هاي ديگر فوتبال بازي كند. بايد آن را به دست مي آورد، ولي ناگهان با خود گفت: « نه! اين كار زشتي است. من هرگز اين كار را نمي كنم.»

بالاخره با ترديد و دودلي به خانه رفت. ساعتي در فكر فرو رفت و سرانجام تسليم وسوسه ي شيطان شد. از خانه خارج شد و به سمت مسجد رفت. در راه با خود مي گفت « چرا من بايد از داشتن كتاني محروم باشم؟»

به مسجد رسيد. كسي در اطراف نبود. همه در مسجد بودند. با احتياط از پله ها بالا رفت. همين كه خواست دمپايي اش را با آن كتاني عوض كند، ناگهان آقاي حسيني، معلم قرآن محله از مسجد بيرون آمد. حسن در جا خشكش زد و رنگش رو به سفيدي رفت. آقاي حسيني كه مرد خوشرو و مهرباني بود، رو به حسن گفت: «به به! حسن آقا! چه عجب! اگرچه تا حالا مسجد نيامده بودي ولي خوب وقتي آمدي؛ تعدادي از بچه هاي محله در مسجد مشغول يادگيري قرآنند. تو هم بيا و ما را همراهي كن.» حسن كه سرش پايين بود به آرامي گفت: «چشم آقا»  و به داخل مسجد رفت.

حسن در تمام لحظاتي كه در كنار بچه ها نشسته بود، به گل هاي قالي خيره شده و در افكار خود غرق بود و به محض اينكه كلاس پايان گرفت، با عجله از جا بر خاست تا زود تر از همه از مسجد خارج شود، كه آقاي حسيني صدايش زد و به او گفت:  «خسته نباشي حسن جان. يادت باشد كه در جلسات بعدي حتماً شركت كني؛ ضمناً قراراست كه من و بچه ها فردا به اردوي تفريحي، زيارت به امامزاده عبدالله در آمل برويم. اگر تو هم بيايي خوشحال مي شويم. حسن گفت: « اما فكر نكنم پدر و مادرم اجازه دهند.»

آقاي حسيني گفت: « به خانه برو و درسهايت را بخوان، انشااله درست مي شود.»

حسن از آقاي حسيني جدا شد و به طرف خانه رفت. وقتي به خانه رسيد، مادرش از او پرسيد: « تا حالا كجا بودي، دلم هزار  راه رفت!». حسن در جواب گفت: «با آقاي حسيني و بچه هاي محله در مسجد، مشغول قرآن خواندن بوديم». مادرش با تعجب به او گفت: «آفرين! آفرين!» و سپس به آشپزخانه رفت.

حسن در گوشه اي از اتاق نشست و به فكر فرو رفت: « آيا آقاي حسيني از موضوع با خبر بود؟ اگر به پدر بگويد چه؟»حسن در همين فكر و خيال بود كه پدرش او را از جا پراند: «پسر بشين سر درس و مشقت، شب شد!» حسن به آرامي گفت: «باشه». سپس به اتاق خود رفت. ساعتي بعد زنگ خانه به صدا در آمد. حسن به خواهر كوچكترش گفت كه در را باز كند. پس از چند لحظه خواهر حسن باز گشت و به پدرش گفت: «بابا، حاج آقا حسيني آمده، با شما كار دارد.» پدر به طرف دررفت و مشغول صحبت با او شد. قلب حسن در سينه اش به تندي مي تپيد: «خداي من چه كار كنم؟ حتماً الان آقاي حسيني به پدرم مي گويد كه من چه كار بدي كرده ام.» حسن با ترس و لرز از پشت شيشه  ‍ي پنجره، پدر و آقاي حسيني را كه جلوي درب حياط مشغول گفت وگو بودند مي نگريست. به سمت در پشتي رفت تا از آنجا فرار كند، ولي نيروي دروني او را از حركت باز داشت: «شايد پدر مرا ببخشد؟ شايد مرا سرزنش نكند!» . پس از لحظاتي كشمكش دروني، پدر حسن باز گشت. حسن با ترس و لرز گفت: «پدر ببخشيد، فريب شيطون رو خوردم؛ ديگه اين كار رو نمي كنم.» پدرش گفت: « چي داري مي گي؟ شيطون چيه؟ مگه تو چه كار كردي؟ آقاي حسيني با من صحبت كرد تا اجازه ي تو رو براي اردوي فردا بگيرد. از نظر من اشكالي ندارد مي تواني بروي.» بعد پدر رو به مادر حسن كرد و گفت: « براي اردوي فرداي حسن كمي غذا آماده كن و همچنين لباس تميزي را برايش حاضر كن.» مادر حسن كه خوشحال شده بود گفت: « چشم، چشم. انشاالله به سلامتي. خدا پدر و مادر آقاي حسيني را بيامرزد كه به فكر بچه هاي محله است!»

حسن نفس عميقي كشيد و با خوشحالي پس از انجام كارها و جمع آوري وسايل اردوي فردا به رختخواب رفت و با خود فكر كرد: « پس آقاي حسيني از موضوع با خبر نبود.»

صبح شد. حسن پس از خوردن صبحانه، كوله اش را گرفت، دمپايي  اش را پوشيد، از خانواده  اش خدا حافظي كرد و به سوي مسجد حركت كرد. پس از دقايقي به مسجد رسيد. تقريباً تمام دوستانش در اتوبوسي بودند كه جلوي در مسجد بود. چند نفر هم ساك ها و ساير وسايل سفره را سوار بر اتوبوس مي كردند و آقاي حسيني هم آن ها را همراهي مي كرد. او با ديدن حسن به طرف او آمد، دستش را گرفت و او را به طرف آبدار خانه ي مسجد برد. درگوشه اي يك جفت كتاني سفيد زيبايي بود. آقاي حسيني خيلي سريع به حسن گفت: «زود باش تا ماشين حركت نكرده اين كتاني ها را بپوش! حسن با خجالت گفت: «آخه…» ولي آقاي حسيني حرفش قطع كرد و گفت: « ديگه آخه نداره. اين يك هديه است.» حسن با خجالت دمپايي اش را در كوله اش گذاشت و آن كتاني را پوشيد. از شانس او، كتاني دقيقاً قالب پايش بود. آقاي حسيني گفت: « مبارك است، حالا برو كنار دوستانت در اتوبوس بشين تا من بيايم.» حسن با خوشحالي سرش را تكان داد و با شادي دوان  دوان رفت و سوار اتوبوس شد.

لحظاتي بعد اتوبوس در جاده بود و حسن به صندلي تكيه داده بود و از پنجره مناطر بيرون را نگاه مي كرد. در حالي كه آفتاب صبحگاهي به صورتش مي خورد، با خود گفت: « امروز، چه روز قشنگي است!»

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: بابک ابراهیم پور

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

بدون دیدگاه

  1. حنانه جوووون

    کاش کوتاه تر بود

  2. جالب بود.واقعا تو جامعه همچین آدمایی وجود دارن.مث داستان بچه های آسمون بود

  3. خیلی عالی بود

  4. خیلی قشنگ بودمرررررررررررررررسی…….?

  5. افتضاه باحال بود

  6. زيبابودمرسي

  7. سلام داستان زيبايي بود موقع خوندن ب دوران کودکيم سفر کردم پدر فقر بسوزه اشکم ريخت به سلامتيه احساس اون.کودکي که تو يار کشي فوتبال اسمشو نفر اخر صدا مکننند ماهم خيلي فقير بوديم معلم دهات هرروز يکيو به نوبت ميفرستاد تا کره وپنير بياورن و چون ما نداشتيم هميشه اون لحظات برام دردناک بودن هعي سخته داستان خوندمو گريه عالي بود دمتون گرم

  8. خییییییییلی مزخرف بود!

  9. خیلی مسخره ی شما به این میگد سایت اه

  10. ye sor zade be chert

  11. خیلی قشنگ بودم فقط کاش جنسشون مث ظاهرشون خوب باشه

  12. Cheghad MasKHare BoOd lOl

  13. عالی بود

  14. همیار پارسی وان

    از طریق لینک زیر به نویسنده این داستان پیغام بزارید- http://dastanak.ir/1932/1576/5707.html

  15. salam dastane besiar zibayist , aghaye ebrahimpor mitavanam in dastan ra be film tabdil konam aya ejaze midahid ?
    lotfan javabetan r be emailam beferestid
    ba tashakor yasin

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.