خانه » داستان » داستان کوتاه گوش ها می شنوند

داستان کوتاه گوش ها می شنوند

چشم هایم را بستی تا با او که هستی…

او را که در آغوش می گیری و دستانش را می فشاری… نبـــینم

بینی ام را گرفتی…

تا عطر تنت را… عطر خیانت را… حس نکنــم

دهانم را دوختی…

تا مبادا صدایت بکنم، سخنی بگویم

و خلوت تو و او را برهم بِکوبم

اما صدای خنده هایت را با او می شنوم

صدای نجواهای عاشقانه ات

همان حرف هایت… که در گوشم زمزمه می کردی روزی

دستانم را محکم روی گوش هایم می فشارم

فایده ندارد… صدا می آید… هر چند ضعیف اما کشنده و زجرآور

پنبه در گوش هایم می کنم فراوان

فایده ندارد… صدا می آید… هر چند ضعیف است اما دردآور

تو بگو… این گوش ها را چه کنم آخر؟!

صدایت می آید و

با چشمان بسته، بینی گرفته و دهان دوخته

صدایــــــت…

تصویرت را در ذهنم مجسم می کند

صدایــــــت…

عطر تنـت را به مشام می رساند

و تنها صدایـــــت…

حرف های ناگفته ام را با دهان بسته بازگو می کند

تو بگو… این گوش ها را چه کنم آخر؟!

*****************************************************

با شنیدن نامم، نگاهم را از نامه برمیدارم و سربازی را می بینم که به طرفم می آید…

نامه ی خونی را به آهستگی به جای اولش بازمی گردانم… به درون دستان ظریف دختری جوان، که آرام روی گوش هایش قرار گرفته اند…

و می نگرم به پیکر بی جانش که با معصومیتی خاص گوشه ی اتاق آرمیده است.

به آبشار خونی که از گوش هایش جریان یافته و لای انگشتان مُشت کرده اش لخته بسته اند…

_ چی شده؟

_ جناب سرهنگ اجازه می دید جسد رو به پزشکی قانونی منتقل کنیم؟

_ نیازی نیست. علت مرگ مشخص است…

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته:بهناز کشاورز

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *