خانه » داستان » داستان کوتاه فرشته ای که منو آدم کرد

داستان کوتاه فرشته ای که منو آدم کرد

من روی دیوار نشسته بودم کار همیشگیم بود که روی دیوار خونه بشینم و هی تخمه بخورم و مردم رو دید بزنم .

اما اون روز نمی دونید چی دیدم یک دختر بود نه یک شاه پری بود وحشتنناک خشکل.

انقدر که از رو دیوار پرت شدم و بعد فهمیدم آدم یا زن نگیره یا اگر بگیره خشکل ترینش رو بگیره .

همون جا بود که تصمیم گرفتم در سن هیجده سالگی مثل بقیه بچه های فامیل برم و زن بگیرم و بعد آدم شم.

هر چه فکر داشتم روی هم ریختم یک نقشه کشیدم . فردا منتظر موندم پشت در خونه یه سوراخ بود کوچه را دید می زدم تا شاید دختره بیاد من آمارش رو بگیرم .

نیومد تا شب هم صبر کردم نیومد. فهمیدم از اون دخترهاست که به کسی محل نمی ذاره وگرنه با دیدن من خوش تیپ محال بود نیاد.

خلاصه یک شبه تصمیم گرفتم عاشق بازی در بیارم . نمی دونستم عاشق بودن چه جوریه من که اونو یه بار بیشتر ندیده بودم دلم به حال خودم سوخت .

آن شب آبجی هم اومد خانه.

درد دلم تازه شد گفتم آبجی عشق یعنی چی ؟

گفت: عاشق شدی ؟

گفتم نه بابا چی می گی ؟

گفت : عاشق شدی خبر نداری .

هیچی نگفتم رفتم کپه مرگم را گذاشتم .

نصفه های شب بود بیدار شدم فکر کردم کسی منو صدا زد اما کسی نبود مسجد اذان می گفت رفتم برای چندمین بار نماز خوندم .

بعد فکر کردم اگه بخوام زن بگیرم مردم دختر خشکل و ترگل شون رو به من نمی دند اعصابم خرد شد دوباره نشستم فکر کردم نتیجه این شد که صبح مثل همه ی پسرهای خوب وقتی بابام بلند شد منم بلند شدم.

نشستم سر سفره تو کانون گرم خانواده صبحانه خوردم . پدرم و البته مادرم که صبحانه نمی خوردند چهار چشمی منو نگاه می کردند. نمی دونستند، آخه لامصب برای چی تو بلند شدی صبح به این زودی می خوای چی کار کنی .

بعد من از سر سفره بلند شدم لباس هامو پوشیدم . بابام منو نگاه کرد بعد مامانم رفت آشپزخونه اومد بیرون هی زیر لب دعا می خوند؛ اسفند دور سرم چرخوند . همه منتطر بودند آب دهنم رو قورت دادم و گفتم : بابا دیرت شد امروز بازار نمی ری .

بابام بنده خدا بلند شد رفت اتاق برگشت با هم رفتیم سر کار . بابا اون روز اصلا کار نکرد همه ی کارها و حساب کتاب ها با خودم بود بابا فقط نگاهم می کرد بیچاره حیرون بود . بعد کار بهم مزه داد چون هر پیرزنی می اومد چای می خواست برنج می خواست ار وجناتم هم تعریف می کرد و می گفت خیر از جوونیت بیبنی . چه پسر رعنا و رشیدی داری حاج آقا مفضل. اگه دختر داشتم یکیش عروس شما بود حاج آقا .

دوباره یاد اون دختر افتادم یعنی می شد یه بار دیگه هم می دیدمش. فردا شد پس فردا. می دونید یک سال گذشت تو سن نوزده سالگی اسمی درکردم برای خودم تو بازار . همه ی حاجی های با صفا دختر نداشتند ، جور کردند خواستند من دامادشان باشم. اما من فکر می کردم اگه اون دختر بود هم، باباش رضایت می داد . بعد دیدم نمی شه من هنوز هیچی از خودم ندارم. نمی تونم خوش حال باشم رفتم ماشین خریدم بابام هم که با رضایت پولش رو داد.

دوباره تصمیم گرفتم که اون ور باغ یه خونه بسازم برای خودم و اون دختر . یک سال طول کشید . تا بابا رضایت داد باغش رو ، یعنی نصف باغش رو حیف من کنه . رفتم بنا گرفتم که خونه رو بنا کنیم . بنا آشناهای بابام بود. اوس حبیب صداش می زدند . نمی دونم چرا همون اول صداش زدم آقا . بی معنی نبود چرا چون گذشت و گذشت و گذشت . خونه هم داشت تازه پا می گرفت که من دوباره اون دختر رو دیدم.

ظهر گرم تابستان بود . اومده بودم خونه که ببینم آقا چه کار کرده . معمولا ظهرها برای سرکشی نمی اومدم اما امروز یه حال عجیبی بود . ماشین رو که پارک کردم خواستم که پیاده بشم دیدمش . کنار درب حیاط ایستاده بود با همون چادری که نقش گل های رز رو داشت اومده بود .

همون چادر که برای اولین بار من با آن دیده بودمش . مرا که دید سلام کرد بعد به آرامی گفت :« برای اوس حبیب ناهار آوردم . » و با دقت مرا نگاه کرد و چادرش را بیشتر کیپ صورتش کرد و به آرامی ادامه داد:« پدرم گفت حاج خانم امروز خونه نیستند ، خواستند من ناهار را برایش بیاورم . » چون نگاه خیره مرا دید ، دیگر حرف نزد .

آقا همان جا کنار دیوار ایستاده بود که آن دختر در سایه دیوار برایش سفره پهن کرد . من به داخل خانه رفتم . وقتی برگشتم او هم در حال رفتن بود به کنارش رفتم و بی خودی و لوس تشکر کردم . کنار در که رسیدیم خداحافظی کرد باورم نمی شد که اونو دوباره دیدم او هم باید مرا به یاد داشته باشد اما کنار در پسری با موتور ایستاده بود شکه شدم . می تونست برادرش باشه .

او به نزد پسرک رفت . بعد هم زیر لب گفت : « آقا بهزاد ایشون نامزدمه قاسم. » اسم مرا هم می دانست وقتی سوار می شد در جواب نگاه های خیره من گفت :« من صبر کردم . » خیلی ناراحت شدم فکر کنم الآن باید شکست عشقی می خوردم اما نخوردم اون فرشته ای بود که منو آدم کرد.

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: فاطمه مظفری

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

بدون دیدگاه

  1. ایول بابا دمت گرم خوشم اوومد بیخیال این حرفارو عشخ است داستانکت عزیز دمت گرم حسااااااااابی

  2. خیلی مسخره بود
    چرا یه دختر باید به یه پسر بگه صبر کردم

  3. سلام جلال من بهزادم.قاسم با گوشی من با شما تماس گرفت.

  4. بیمزه ها داستان مسخره ای بود فک نمیکنید دوره یاین مزخرف ها دستکم30یا40 سال گذشته

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.