خانه » داستان » داستان کوتاه قرمه سبزی

داستان کوتاه قرمه سبزی

کلید تو دستم داشت میچرخید و نزدیک میشدم به خونه که گوشیم زنگ خورد از جیبم در آوردمش و نگاهش کردم شماره ی خواهرم بود

_ الو …سلام…

_سلام…خوبی؟ نهار خوردی؟

_ نه هنوز تازه دارم میرسم خونه

_ باشه ، یه جیزی بخور گشنه نمونی

_ چشم

و با خداحافظی گوشی رو قطع کردیم واقعا هلاک این همه دلشوره ی خواهرانشم که هرروز زنگ میزنه و از وضعیت گشنگی من باخبر میشه و قطع میکنه…

آفتاب تابستون فیل رو هم از پا در میاره چه برسه به آدم رو…

با خستگی در خونه رو باز کردم و وارد خونه شدم دانیال وسط اتاق بود و همه ی وسایل خونه هم وسط پذیرایی ، هیچ چیزی سرجای خودش نبود انگار که تو خونه بمب ترکونده بودن…

سرش یه داد زدم

_ این چه وضعیه؟چه خبره اینجا؟

مثل همیشه با چشم های گردش زل زد تو چشمام و با تخس بازی ای که مخصوص خودش بود گفت:

_چیه مگه؟خب حوصلم سررفته بود… من که کسی رو ندارم باهاش بازی کنم.

بچه راست میگفت وقتی تنهاش میذاشتم و میرفتم نباید توقع بهتر از این رو هم میداشتم

_ خب تقصیر خودته ، چرا وقتی برات پرستار گرفتم زنگ زدی به مامان بزرگ و عمه؟

_ واسه اینکه مامان بزرگ و عمه گفته بودن هر موقع بابات برات پرستار جوون گرفت زنگ بزن به ما

_ بچه من که اصلا خونه نبودم که اون رو ببینم.

_ تقصیر من نبود که ، مامان بزرگ گفته بود اگه بهمون نگی ماهم مجبوریم برای بابات زن بگیریم…

_ خجالت بکش بچه … پارک هم که بردمت رفتی موهای دختر مردم رو کشیدی….

_ آخه رفت به مامانش گفت من مامان ندارم…

حرفام تو دهنم ماسید یه بچه ی 5 ساله بود وقتی فرزانه ولمون کرد و رفت.

دوسالی میگذشت از این قضیه و تو این 2 سال هیچ وقت برای خودم زندگی نکردم همه ی سعیمو کردم برای دانیال هم پدر باشم هم مادر ، اما دست تنها واقعا نمیشد بچه احتیاج به مادر داشت … یه مادر… نه یه زن بابا

وسایل رو وسط اتاق ول کرد و رفت تو اتاقش نیم بعد داد زد

_ ماااااامان آب میخوام

باتعجب نگاهش کردم و گفتم:

_دانیال باکی حرف میزنی؟مامانت که نیست جواب بده

_ اون نیست من که هستم

حاظر جوابی تو خون خاندان ما ریشه ای دیرینه داشت….

سوسیس هارو از فریزر در آوردم و گذاشتم آب بشن و بعد هم رفتم تو پذیرایی تا افتضاحی که دانیال به بار آورده بود رو راست و ریس کنم که یه دفعه اومد بالا سرم و گفت:

_ من قرمه سبزی میخوام. خسته شدم بسکه سوسیس و سیب زمینی خوردم.

_ولی امروز سوسیس با تخم مرغ داریم

_ولی من قرمه سبزی میخوام

خودمم خیلی وقت بود قرمه سبزی نخورده بودم یه دفعه محبت پدرانم قلمبه شد و گفتم:

باشه بابایی ، فقط باید وایسی تا برم از سوپری محل سبزیشو بخرم و بیام

خیلی سریع وسایل قرمه سبزی مهیا شد و یه قابلمه آب کردم و گذاشتم رو گاز انگار میخوام آبگوشت درست کنم.

تو آشپزخونه در حال شروع کردن بودم که فهمیدم این کاره نیستم هرچی بیشتر یخچال و فریزر و کابینت هارو نگاه میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم. حوصله ی زنگ زدن و پرسیدن از مادرم رو هم نداشتم اگر میفهمید دارم چیکار میکنم دوباره نصیحت هاش شروع میشد و برام از دختر هایی میگفت که برام نشون کرده و حاظر هستن دانیال رو هم نگه دارن و گاها از هر انگشتشون هم یه هنر میباره.

مثل لحظه ای که نیوتن سیب افتادتو سرش و جاذبه رو کشف کرد بلند گفتم:

یافتـــم!!!!

پریدم سر تلفن و یه شماره رو گرفتم یه خانم مــُسن گوشی ررو برداشت و گفت:

_بله بفرمایید

_سلام خانم

_ سلام بفرمایید

مونده بودم چی بگم که یه دفعه انگار بهم تخم کفتر داده باشن زبونم باز شد و شروع کردم حرف زدن…

_ خانم به خدا من مزاحم نیستم ، من زن ندارم یعنی نه اینکه زن ندارم زن داشتم ولی ولمون کرده رفته یه پسر 7 ساله دارم که هم گشنشه هم قرمه سبزی میخواد منم به جز سوسیس هیچی بلد نیستم ، مادر هم دارم ولی دوست ندارم ازش بپرسم…

حالا هم زنگ زدم به شما اگر راهنماییم کنید که یه دنیا ممنونتون میشم اگر هم نه که شرمنده مزاحمتون شدم

زن ساکت بود و گوش میداد که یه دفعه گفت:

_ پیاز داری؟

نیشم تا بناگوشم باز شد لپای آویزون دانیال رو کشیدم و گفتم:

_پیاز هم داریم.

_ خب اول خردش کن و بعد تو روغن سرخش کن.

دیگه بهش نمیگفتم خانم یه دفعه اومد رو زبونم و بهش گفتم مادر ، دونه دونه برام توضیح میداد و با صبوری منتظر میموند کارایی که میگه رو انجام بدم و بعد برای اطمینان دوباره ازم سوال میکرد…فرمه سبزی رو تموم کردم و ازش تشکر کردم و خداحافظی کردم . دانیال از گشنگی جلوی تلویزیون خوابش برده بود.

میز رو چیندم و دانیال رو بیدار کردم غذارو گذاشتم جلوی دانیال و صبر کردم تا اول اون بخوره .

اولین قاشق رو که برداشت زل زده بودم تو چشم هاش تا عکس العملش رو ببینم آخه چشم های دانیال هیچ وقت دروغ نمیگن ، هیچ چشمی هیچ وقت دروغ نمیگه اما این وروجک زرنگ تر از این حرف ها بود.

_ دانیال بابایی مزش چطوره؟

_خیلی خوشمزه شده بابا، دستت درد نکنه

دوتا قاشق میخورد و دوباره شروع میکرد به تعریف کردن و من به خودم میبالیدم که چرا زودتر از این به فکر خودم نرسیده بود.غذای دانیال تموم شد و غذای خودم رو ریختم تو بشقاب.

قاشق اول رو که تو دهنم کردم یه مزه ای احساس کردم اما دانیال زل زده بود تو چشم هام و نمیشد که عکس العملی نشون بدم ، خیلی محکم قورتش دادم ….

قاشق دوم و سوم و چهارم….

و مزه همینجوری تقویت میشد…

داینال تمام این مدت زل زده بود به من و من مجبور بودم با اشتها تا آخرش ادامه بدم.

غذا که تموم شد میز رو با عجله جمع کردم و دانیال رو فرستادم تو اتاق .

رفتم سراغ سطل آشغال و دستم رو تا ته کردم تو سطل بسته ی سبزی رو از لای آشغالای دیگه کشیدم بیرون گوشه ی سمت راست کوچیک نوشته شده بود

سبزی کوکو و پلو….

دانیال سرک کشیده بود تو آشپزخونه….

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: فرشته شهرابی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

بدون دیدگاه

  1. کجاش خنده داشت ؟ جالب بود.

  2. چشمای بچه چرا گرده؟چرا اسمشو گذاشتید دانیال؟مرغ پخته توی دیگ خندش میگیره چه برسه به من

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.