خانه » داستان » داستان کوتاه بازگشت

داستان کوتاه بازگشت

احمد با همسرش به اختلاف خورد! اختلافش به دعوا کشید. و روز بعد هم به دعوا کشید. و روزهای بعد هم… برای احمد دیگر چیزی مهمتر از ترک زندگی و خلاصی از دست همسر و فرزندان نبود! در دهمین روز دعوا، احمد تصمیم خود را گرفت و زندگی را ترک کرد.

او بعد از یک روز آوارگی، به آغوش مرتضی، دوست مجردش که در خانه ای نامرتب به تنهایی روزگار می گذارند، پناه آورد! سه روز در خانه مرتضی ماند. همه ناگفته هایش را گفت! روز چهارم به همسرش زنگ زد و او را به جدایی و طلاق تهدید کرد! اما همسر از او خواست به آغوش خانواده برگردد و از نو شروع کنند.

روز ششم، به همسر زنگ زد و این بار او را تهدید به قتل کرد! اما همسر دوباره از او خواست، خود را از اسارت افکار و تصمیم های دیگران رها کند و دست از لجبازی بردارد. همسر گفت که می شود گذشته را جبران کرد و چیزی به اندازه زندگی در کنار فرزندان، لذتبخش نیست.

روز نهم، مرتضی عازم سفر شد و احمد آواره خیابانها. او بعد از دو روز سرگردانی، به یوسف پناه آورد. دوستی که به همراه خانواده اش، چند محله دورتر زندگی میکرد. او با یوسف و همسرش درباره مشکلاتی که دامن گیرش شده بود، حرف زد. دردش را گفت. همه ناگفته هایش را گفت. قدری آسود. نیمه شب، به همسرش زنگ زد، اما کلامی نگفت!…

شب را در منزل یوسف ماند. آن شب، تنها شبی بود که در بیقراری رنج می کشید. تا صبح نخوابید. در سپیده دم سرد پائیزی، از خانه یوسف خارج شد. قدهای بلند برداشت. آرام بود. شاد بود. ساعتی بعد به خانه خود رسید. قدری ایستاد. با دستی لرزان زنگ خانه را زد در حالیکه یک شاخه گل رز به پنجه هایش گره خورده بود.

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *