خانه » داستان » داستان کوتاه و آموزنده مترو

داستان کوتاه و آموزنده مترو

برای رفتن به دانشگاه سوار مترو می شوم .همیشه از این که باید سوار مترو بشوم غمی مرا فرا می گیرد.از اول که باید سوار بشم مورد هجوم افراد قرار می گیرم آن هم فقط برای چند دقیقه نشستن !!!.هرچه در این باره فکر می کنم به جایی نمیرسم ؛ تنها دلیلی که به ذهنم می رسد این است “خستگی”ولی بعد به خود پاسخ می دهم :نه نمی شود ! مگر 7 صبح می شود خسته بود؟؟

با هول وارد می شوم یکی می گوید: آخ، پام.

آن دیگری می گوید: چته ؟

دیگری با متلک می گوید:ببخشید که منو هل داید.

و خیلی حرفای دیگه.

و تنها پاسخ من سکوت است

آخر هول دادن بقیه باعث اصابت من به آنها شده است.

بعد می بینم یکی که از همه جوان تر و سرحال تر است نشسته است و یکی که پا به سن گذاشته ؛ در کنارم خم شده و پای خود را ماساژ می دهد!!!تعجب می کنم ُ.

در همان بین تا رسیدنم به ایسگاه دانشگاه به افراد دور و بر چشم می دوزم ، تک به تک…

یکی در حال ذکر گفتن همراه تسبیح است، بدون توجه به دور و برش ، که من صورتی روشن و صاف او در اولین نگاه توجه ام را جلب کرد که ناگاه متوجه سنگینی نگاه من روی خودش می شود در آن هنگام تا می آیم چشم بدزدم او لبخندی می زند بر عکس بعضی از افراد که آدم را بازخواست می کنند از …

به یکی دیگر چشم می دوزم :هدفونی در گوش دارد و چشمانش را بسته!

به دیگری نگاه می کنم ، با تلفن صحبت می کند و حالت غمگینی دارد.ناخواسته به صحبت هایش گوش فرا می دهم: شما اجازه بدین بیاد بیرون.نوکریتونو می کنه.جوانه.نذارین جوونیشو اونجا بگذرونه فقط برای بدهی.آخه اون ، اون تو باشه کی پولو جور کنه!! غمی سنگین بر دلم می نشیند.از نگاه کردن به او چشم بر می دارم و به دیگری نگاه می کنم.

خانم مسنی نشسته که کودکی بر روی پای او جای گرفته و با لبخند به کودک نگاه می کند و کودک در حال بازی با عروسکش است.حرف های می زند انگار با عروسکش.باز هم ناخواسته گوش فرا می دهم : نگاه خرسی؛مامان خسته ست،اخه از دیروزهمین جوری کار کرده .غذا هم نداریم! نبینم غر بزنی و گریه کنی هاااا.تازه، رفتیم خونه نباید سر صدا کنی !آخه دوباره مامان باید بره سر کار.باید لالا کنه.راستی از بابا منم نباید حرفی بزنی ها ،اخه نمی دونم چرا هر دفعه از بابا می پرسم مامان چشاش اشکی میشه .اخه دلم برای بابا جونم تنگ شده .اخه تنها سوال منم انه که ؛بابا از سفری که به آسمان کرده کی می آد.

من متحیر و مات از حرف های کودک در افکار خود غرق می شوم : چرا آخر ؟چرا این گونه ؟ چه جوری این کودک ؟چرا این گونه زندگی ای هست؟

به مادر بزگش نگاه می کنم که متوجه می شوم قطره اشکی گوشه چشمش در حال جاری شدن در جویبار صورت است که فوری با دستانش مهارش می کند و باز با برگشتن کودک به سمتش لبخندی به لب می زند .

دوباره در افکار خود غرق می شوم: منی که با دیدن لبخند مادر بزرگ آن کودک فکر می کردم چه شاد هستند و خوش حال ،حالا متوجه شدم ، تمام آن لبخند تنها قابی است بر دیوار صورتش.پشت آن قاب لب های غمگینی که می لرزیدند از بغضی که با تمام قدرتش در مبارزه با آن است .

به فرد دیگر نا خواسته چشم می دوزم.در تلفن همراهش محو است(برای این جمله نتوانستم معادلی بیابم.احساس می کنم جمله مناسبی نیست).اصلا به اطرافش توجه ای ندارد .ناگاه تلفن همراهش را با عصبانیت به داخل کیفش پرتاب می کند.معلوم است که پیامک ناراحت کنندهای یا غمگینی یا خبر بدی بهش داده شده و در ادامه چشمانش را می بندد … قطرات اشک را می بینم که تلاشی برای جلوگیری از ریزش آن ها نمی کند .

به دو نفر که صدای خنده هایشان توجه مرا جلب کرده نگاه می کنم . دو دوست هستند؛ البته فکر می کنم.در حال تعریف مطلبی خنده دارهستند ، بدون توجه به اطرافشون که یکی اشک می ریزد بدون سد کردن راه آن ها و دیگری سرسختانه آن را مهار می کند و…

دگر نمی توانم به این کار ادامه دهم.دگر ذهنم درگیر شده است سخت و راهی جز فکر کردن به چیز هایی که در دورم در این چند دقیقه دیده ام پیدا نمی کنم.

با خود می اندیشم: مگر انسانیت مرده است؟مگر آدم ها در گذشته به داد یک دگر نمی رسیدند بدان اینکه هم دیگر را بشناسند.

درگذشته می شد کسی اشک دیگری را ببیند؟؟کسی می گذاشت که از دیگری همچون این مادر در پای تلفن از دیگری این چنین خواهش کند؟چرا کسی حتی یه دستمال نگرفت به سمتشان؟چرا کسی در گوش آنها نجوا نکردجمله “تنها نیستی “یا “این نیز بگذرد ” را ؟؟؟ چرا کسی آنجا…

تا می آیم به افکارم سر و سامانی دهم صدای گوینده مترو به گوشم می رسد” مقصد انقلاب” .سعی می کنم در این شلوغی به سمت در خروجی حرکت کنم زمانی که در حال عبور کردن از کنار آن افراد بودم ؛ دستمالی از جیب خود بیرون آوردم و به آن خانم دادم و گفتم : امیدت به خدا.او آنچه را که برایت بهترین است رقم می زند، مطمئن!

لبخندی در جوابم به من هدیه می دهد.

به آن خانم مسن گفتم: خدا نوه ات را همیشه برایت نگه دارد و صورتت رنگ غم نگیرد؛ او دختری فهمیده است…. همراه آن شکلاتی را که به عنوان صبحانه در دست گرفته بودم از اصرار مادرم به خاطر دیر بیدار شدن و نداشتن زمان برای خوردن صبحانه به آن کودک دادم و گفتم : مطمئن باش جای بابا راحته ، اون همیشه کنارته .مامانم هیچ وقت اذیت نکن..

او برای گرفتن شکلات نگاهی به مادر بزرگ خود می اندازد و با گرفتن تایید از ایشون از من با شادی شکلات را می گیرد و تشکر می کند.

به کنار آن دو دختر می روم و می گویم :”غم و شادی در کنار هم منزل دارند موقع شادی آهسته بخند تا غم از خواب بیدار نشود موقع غم آهسته گریه کن تا شادی ناامید نشود”

به کسی که در حال دعا کردن بود می گویم : به تک تک این افراد نگاه کن و در حقشان دعایی کن .”می گویند دعا کنید اول برای دیگران بعد برای خودت زودتر دعایت مستجاب می شود”.

آن مادری هم که درخواس بخشش از پای تلفن می خواست ،شماره اش را گرفتم و گفتم : در مورد همراهی و همکاری که برای پسرتون نیاز دارید باهاتون تماس می گیرم.همان لحظه برقی در چشمانش ظاهر می شود.

فردی هم که هدفون در گوش دارد ، هدفونش را از گوشش خارج می کنم قبل از این که با عصبانیت با من برخورد کند زود می گویم: کمی به گفته های افراد دور و برت که با نگاهشان با تو حرف می زنند، گوش کن .

تا می آیم قبل از هر داد و هر حرفی خارج شوم ، مورد فشار ورود افراد به داخل واقع می شوم و سپس تلاش برای باز کردن راهی به خارج میکنم در آخرین احظه بسته شدن درب خارج می شوم و شادی وصف نشدنی مرا فرا می گیرد.البته بعضی از آن افراد شاید به من صفت دیوان بودن را بدهند ، دسته ای دیگر مرا دعا کنند و یک سری ازنور کوچکی از امید در دلشان روشن کرده ام توانی برای ادامه راه به دست آوردند.

این بار از سوار مترو شدن غمگین نشده بودم . کلی نیرو برای درس خواندن گرفته بودم .به همین راحتی فقط با چند کلمه حرف!!

کاشکی می شد گاهی به درد بقیه گوش فرا دهیم . گاهی از پیله ای که دور خود تنیده ایم ، بیرون بیاییم و …..

(ممنون از شما که داستان من را خواندید .خوش حال می شوم نقد کنید و نظرتان را در این باره بگویید )

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: موژان تقوی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

بدون دیدگاه

  1. تمام افریده های خدا،خلق شدن تا به دیگران خدمتی کنن.مثلا درخت میوه میده سایه و هیزم و… و موجودات دیگه اما امان از دست انسانهایی که فکر میکنن همه چیز و همه کس افریده شده تا به ایشون خدمت کنند،مهربونی کنن …

  2. سلام.منم با شما موافقم واقعا همین طوره .ممنون ازبابت داستان قشنگتون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *