خانه » داستان » داستان کوتاه مشت پسرک

داستان کوتاه مشت پسرک

پسرک به سرعت وارد بن بست ابوجاسم شد. نفس نفس زنان به تیرک ترک خورده ای تکیه داد. برای دور ماندن از دید سربازان بعثی، تمام وزنش را روی انگشتان پا انداخت و اندام نحیفش را در امتداد عمود تیرک بالا کشید. لرزش پاهایش را تیرک حس می کرد. سکوت وهم انگیز بن بست با صدای سربازی خشمگین شکسته شد:

_ اذهبوا الی الرفع…

هفت سرباز وارد بن بست شدند. پسرک را دور کردند. سرباز اولی گوشش را گرفت! دومی سیلی نرمی زد. سومی دماغش را کشید! چهارمی یقه اش را چسبید. پنجمی از جیب شلوار پسرک ریگهای ریز و درشت را درآورد و خندید! ششمی مشت چپ پسرک را باز کرد. هفتمی اما نتوانست مشت راست پسرک را باز کند. با کنجکاوی، تقلای زیادی کرد، اما مشت باز نشد و ریگ بر زمین نیوفتاد. ناگهان مشت راست پسرک بالا آمد و محکم بر دهان سرباز هفتمی کوبیده شد. پسرک به سرعت گریخت. پسرک را خدا آزاد کرد. یک هفته بعد، خرمشهر را خدا آزاد کرد.

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

منبع: داستانک


Loading...
بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.