خانه » داستان » داستان کوتاه و عاشقانه از جنس واقعیت

داستان کوتاه و عاشقانه از جنس واقعیت

چه حس عجیبیست می دانی عاشقت شدم اما نمی دانم کی و کجا بود این عشق به جانم افتاد و مرا در تبش می سوزاند چه خوشایند است برایم می خواهم بمانم در این حال خوش یادم هست

که به سن بلوغ هم رسیده بودم درکت نمی کردم

عاشقت نبودم

اما یکباره در من چه اتفاقی افتاد ؟ چه شد؟

شاید آن زمان که ندای (به من ایمان بیاور) را شنیدم

عاشقت شدم

اما

اما یادم می آید باز هم

نه

نه عاشقت نشدم

به دنبالت گشتم

آره

آره آمدم به دنبالت

تا از این سر کلمه به من ایمان بیاور با خبر شوم

می خواستم بدانم برای چه باید به تو ایمان می آوردم ؟

گفتی بخوان و بنویس

اول خواندمو، خواندمو،خواندم تا تورا بیابم

گفتی بگرد تمام عالم را بگرد

من هم

گشتمو ،گشتمو، گشتم

نگاه کردم ، نگاه کردم، نگاه کردم

اما باز هم یادم نمی آید

گفتی اسم ها را ببین اینها اسم های من است

اسمهایت را ازبر کردم

و به تار پودشان نظر انداختم آنقدر بزرگ یافتمشان که حتی تصور کردنش هم برایم مشکل بود

گفتی به کتاب راهنمایی که برایت فرستادم نظر کن و زندگی کن

نظر کردم و خواستم زندگی کنم اما اما این موجود وحشتناکی که در وجودم نهاده ای نمی گذارد ….نمی گذارد زندگی کنم

گفتی آنقدر این دنیا کوچک و فانی ایست که دل بستن به آن کاره بیهوده ایست پس خود را درگیر این دنیا نکن برایت بهترین هارا در نظر دارم اما باید رنج رسیدن به این بهترین ها را تحمل کنی

سخت است

خیلی هم سخت است

نترس

هیچ وقت نترس

چون من نگهبانتم بهترین نگهبان و مهربانترین شان

من هم نترسیدم در ترسهایم فقط تو به ذهنم می آمدی

گفتی من همه جا هستم اگر کار خطایی کنی می بینم

نمی دانم چرا با پرویت تمام کاری کردم که ناراحتت کنم

از تو عذر خواستم

اینقدر که مهربانی گفتی قبول است

توبه ات قبول است

امید را به دلم هدیه کردی

گفتم مهربان من تو که اینقدر مهربانی آفرینش جهنم برای چه بود؟ دیگر دوستشان نداری؟دیگر دوستم نداری؟

گفتی من همه مخلوقاتم را دوست دارم همه شان را اما !!!

گفتم :اما چی ؟؟؟

گفتی : اما بعضی هاشان دل بعضی از مخلوقاتم را به درد می آورند پس باید مجازاتشان کنم البته من خیلی مهربانم و گفته ام که اگر به سویم باز گردند می بخشمشان اما بعضی هاشان نمی خواهند برگردند به آغوش پر مهرمن پس به آغوش آتش می فرستمشان

آنها به من کافر شده اند و اعمال خود را درست می پندارند اما نمی دانند اعمالشان به مثال سرابیست در بیابان بی آب که شخص تشنه آن را آب می پندارد

می دانی من به یک لحظه حساب همه خلایق را انجام می دهم

 

 

گفتم : خدای من خدای من عاشقت هستم

 

گفتی : هیــــــــــــــــــــــــس

و دست نوازش گرت را بر سرم کشیدی

آرام شدم و به خواب رفتم

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: مریم مقدسی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *