خانه » داستان » داستان کوتاه و پندآموز بدتر از غم مرگ بابا!

داستان کوتاه و پندآموز بدتر از غم مرگ بابا!

_ خونه عمو رضا اینا؟… نه! من نمیام. اصلا حوصلشونو ندارم!

_ باز شروع کردی فرشید؟… هفته پیش خونه دایی محمود هم نرفتی! بیچاره یه بار کارش بهت خورد! خیلی ازت دلخوره، گفته باشم. پنجشنبه این هفته شام خونه عمه زهرا دعوتیم… این دفعه اگه نیای، من میدونمو تو!

_ ولم کن مامان! من نمیام خونه عمه زهرا. از دانشگاه دیر میرسم. خودتون برید.

بابا وسط حرف منو مامان پریدو بهم گفت:

_ خجالت بکش فرشید. ناسلامتی تو تنها پسر خونواده ای. دیگه بزرگ شدی. باید خیر و شر سرت بشه! فامیل سرت بشه. الان حرفامو نمیفهمی. یه احمقی! احمق به تمام معنا!! وقتی سرمو گذاشتم زمین، میفهمی فامیل به چه دردی میخوره! وقتی کسی پیدا نشه حالتو بپرسه! وقتی حسابی تنها بشی…

حرفهای بابام برام مهم نبود. مهم، سیاوش، امیر و یوسف بودند که قرار بود جمعه باهاشون بریم فتح قله سرک چال!! بابا که غرغرهاش تموم شد، مامان ادامه داد:

_ عروسی پسرخاله فریبرز هم نزدیکه. نیمه شعبونه. تو هم باید باشی…

_ من نیستم مامان! آخه فریبرز هم آدمه؟! اصلا حوصله عروسی مروسی ندارم!

رفتارهای زننده من، تا چهل سالگی هم ادامه داشت! حتی وقتی که زن داشتم، بچه داشتم! همون زمونا بابا توی سن شصت و سه سالگی سکته کردو مرد. غم مرگ بابا، بدجوری توی زندگی منو مامان سایه انداخت. اما یه چیزی بدتر از غم مرگ بابا داشت روح و روانمو به هم میریخت. تازه به حرفهای بابا رسیده بودم. حقیقت حرفهاش وقتی برام روشن شد که دیدم توی مراسم خاکسپاری و ختم، از دویست خونواده ایکه فامیل بودندو انتظار میرفت بیان ختم، فقط سی چهل تاشون اومدند! از اون سی چهل تا فامیل هم، ده تاشون منو شناختندو بهم تسلیت گفتند و از اون ده تا خونواده هم، فقط دو سه تاشون منو به آغوش کشیدند!!

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *