خانه » داستان » داستان کوتاه و عبرت آموز دنیا اینگونه است…

داستان کوتاه و عبرت آموز دنیا اینگونه است…

مردی معتاد با بدن لرزان و کمری خم گشته وارد مغازه شد. بینی اش را دائما بالا می کشید و لرزه عجیبی به تنش افتاده بود. در این هوای سرد اواخر پاییز فقط یک پیراهن کهنه به تن داشت. با همان لحن معتادانه اش گفت: «یک پاکت سیگار دارین؟» فروشنده یک پاکت سیگار روی میز انداخت و پولش را گرفت.

علی آقا – فروشنده سوپر مارکت محلمان – با حالت تمسخر آمیز، خطاب به من و مشتری دیگرش گفت: «پارسال توی بازار پارچه فروش ها همین معتاده رو به درخت می بستن و جلوش مواد می ذاشتن، خلاصه این معتاده شده بود سوژه خنده ما تو بازار، اینقدر اذیتش می کردیم این معتاده رو که باید می دیدی.» بعد، یک خنده کوتاه کرد. گفتم این جوری به این معتاده نگاه نکن، یک زمان دکتر بوده و برا خودش برو بیایی داشته…

می گن کلی از مستضعفا دستگیری می کرده و همش دعای خیر مردم پشت سرش بوده. گفت: نه بابا! چی جوری معتاد شده؟ گفتم مثل اینکه با یکی خصومت داشته، حق هم با همین بابا بوده. ولی اون یارو از اون قاچاقچی های گردن کلفت بوده! خلاصه نامرد یک روز که زن و بچش هم خونه بودن، با دار و دستش در خونه رو می شکنه و می ریزن تو خونه. اونوقت به زور، یک ماده به شدت توهم زا به اسم ال اس دی LSD بهش تزریق می کنن. بعد یک کلاشینکف می دن دستش.

می دونی ال اس دی یعنی چی علی؟ اونقدر اثر این ماده قوی بوده که فکر می کنه زن و بچش، حیوون و موجودات خبیث هستن و اونا رو با همون کلاش توی دستش شکار می کنه. وقتی صدای جیغ و داد زن و بچش رو که از باباشون تمنا می کردن اونا رو نکشه، تصور می کنم، اعصابم وحشتناک خراب می شه. مخصوصاً وقتی اون حروم زاده رو به خاطر میارم که چه لذتی از دیدن این صحنه می برده!

آن مشتری دیگر گفت: «چرا خودکشی نکرده؟» گفتم بعد از خنثی شدن اثر ماده توهم زا، وقتی زن بچه شو می بینه که دارن تو خون هایی که با دست های خودش ریخته غلت می زنن تصمیم می گیره انتقامشو از اون مرتیکه بگیره و بعد خودکشی کنه. ولی بعد از این ماجرا اونقدر فشار روحی بهش وارد می شه که به هر ماده مخدری رو میاره تا بلکه کمی این ماجرا رو فراموش کنه. حالا هم که دیگه اصلا اون ماجرا یادش نیست. شنیدم هر روز می ره به پای همون حروم زاده ای که زن و بچه شو کشته می افته تا یکم بهش مواد بده. اون کثافت هم به ازای دادن مواد، تا می تونه، جلوی مردم خوار و ذلیلش می کنه.

راستی علی آقا، داشت یادم می رفت. این کارت عروسی خواهرمه، حتما شنبه تشریف بیارید ها!

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: مهدی كاتب

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *