خانه » داستان » داستان کوتاه نامه کودک یتیم به دوستش

داستان کوتاه نامه کودک یتیم به دوستش

علی سلام

فردا دیگه هیچوقت نمی بینمت ..این نامه رو مینویسم واز بالای حیاط میندازم خونتون ..فردا بخون..امشب خیلی خوشحالم ..قراره بعد شام من وخواهرکوچکم با مامان واسه همیشه بریم پیش بابا…خودت هم میدونی بابام دوسال رفته پیش خدا..

مامان میگه ما تو این دنیا کسی رو نداریم …راست میگه ..از وقتی بابا رفته اصلا کسی طرف خونه ما نمیاد ..فقط بعضی وقتها یه آقایی با ماشین میاد وبرامون خوراکی میاره …

علی مامان گفته آنجایی که میریم کلی خوراکی خوشمزه داره و میتونیم هرچی دلمون خواست بخوریم ..تازه آنجا دیگه مدرسه نمیریم وهمیشه بازی می کنیم ..آنجا خواهرم دیگه مجبور نیست با عروسک پارچه ای بازی کنه ..کلی اسباب بازی آنجا هست ..آنجا دیگه مثل خونه ما نیست که تابستون گرم باشه وزمستون هم از سرما تا صبح بلرزیم ..مامان گفته هواش همیشه خوبه ..شبها راحت میتونیم بخوابیم ..

میدونی علی خیلی خوشحالم واسه اینکه آنجا که میریم مامان دیگه همیشه باهامون غذا میخوره ..آخه اینجا ما اکثرا غذا نداشتیم وتو هفته چند بار بیشتر چیزی واسه خوردن نداشتیم و وقتی هم همسایه ها برامون غذا میاوردند مادرم میگفت اشتها ندارم ..تو وخواهرت بخورید ..من میدونستم دروغ میگه ..واسه اینکه من وخواهرم سیر بشیم چیزی نمیخورد ..واسه همین به مامان قول دادم هرجا بره باهاش بریم …علی شبا مامانم دزدکی گریه میکرد..من وخواهرم متوجه میشدیم وماهم دزدکی گریه میکردیم ..

مامام بیچاره اس علی ..صبح تا شب میره خونه مردم رو تمیز میکنه وبعدشم سبزی هاشونو میاره خونه شبا تمیز میکنه ..خیلی خسته میشه ..همیشه تمام بدنش درد میکنه ولی دکتر نمیره ..امشب دیگه با هم میریم پیش خدا ..اونجا میبرمش دکتر خوب بشه ..

مامان میگه خدا خیلی مهربونه وما رو میبخشه ..علی من از خدا گله دارم …چرا اینمدت به ما سر نزد..

امشب من وخواهرم ومامان هر سه نفری حمام کردیم ..آخه مامان گفته باید تمیز باشیم ..

مامان الان داره شام رو درست میکنه ولی نمیدونم چرا مرتب گریه میکنه وبا خودش حرف میزنه ..همش هم میگه خدایا ما رو ببخش …خدایا ما رو ببخش …

مامان گفت تو این غذا چیزی میریزم که وقتی بخوریم اولش یه کم درد میکشیم ولی بعدش واسه همیشه از این زندگی کوفتی راحت میشیم و سه تایی میریم پیش خدا ..

علی مامان داره صدام میزنه ..از فردا دیگه من تو بهشت پیش بابا زندگی میکنم ..آنجا همیشه غذا داریم .هر وقت خواستی بیا سر بزن ..

خداحافظ

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: عبدالله خسروی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

بدون دیدگاه

  1. بچه ها من پدرمو از دست دادم ت ١٣ سالگي مادرمم زندستو فقط ننگش برام باقي مونده اگر پدر داريد هميشه دعا كنيد پيشتون باشه دستو پاشم ببوسيد

  2. منم تو دو سالگی پدرومادرمو از دست دادم تو رو خدا قدر پدرو مادرتونو بدونین من که هروز روز و شبم شده گریههههههه

  3. من چی بگم که شش سالگی پدر و مادر و خواهرمو از دست دادم.الانم هیچ هدفی برای زندگی کردن ندارم
    قدرپدرومادرتون را بدونید
    (زنـــــــدگی خرج دارد…)

  4. ولی من میمونمو انتقاممو از این دنیا میگیرم

  5. شما چرا خانوم تسلا؟مشکل پوله یا سایه پدر؟

  6. جند روز دیکه من هم میرم…. جدی گفتم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *