خانه » داستان » داستان کوتاه و آموزنده معامله در قبرستون!

داستان کوتاه و آموزنده معامله در قبرستون!

مرد از سر قبر مادر پاشد و اومد کنار خیابون. هنوز تاکسی نگرفته بود که دید چندمتر اونورتر، پیرزنی کمر خمیده با بلند کردن دست، صداش میکنه! جولوتر رفت. پیرزن عصاشو به پشت کمرش گرفت و از دستهای مرد چسبید. بعد به آرومی گفت:

_ پسرم منو از خیابون رد کن، خدا عمرت بده…

مرد هنوز قدم از قدم برنداشته بود که به پیرزن گفت:

_ خرج داره مادر! باید پولشو بدی!

پیرزن اولش جا خورد ولی بعد از کمی مکث یه اسکناس هزارتومنی از کیفش درآوردو به مرد داد. مرد بعد از گرفتن پول، با احتیاط پیرزن رو از خیابون رد کرد. وقتی رسیدند اونور، مرد با یه لبخند معنادار، اسکناس هزار تومنی رو گذاشت توی دستهای چروکیده پیرزن و گفت:

_ خواستم شوخی کنم مادر! فقط برام دعا کن.

پیرزن دستاشو به سوی آسمون بلند کردو چیزایی زیر لب گفت. مرد ادامه داد:

_ واسه بچه های منم دعا کن مادر!

پیرزن این بار خنده ای کردو گفت:

_خرج داره پسرم! این دعا خیلی گرونه!

مرد اولش خیلی تعجب کرد اما بعدش خنده ش گرفت و گفت:

_ به روی چشم. تو دعا کن، من مزدتو میدم!

پیرزن نگاهی به اونور خیابون، جایی که یه قبرستون بزرگ وجود داشت انداختو آهی کشید. بعد به مرد گفت:

_ من برای بچه هات دعا میکنم. هر روز دعا میکنم. ولی تو به من قول بده اگه باز اومدی برای مرده هات توی این قبرستون قرآن بخونی، بگردی اگه قبری از من دیدی برای منم قرآن بخونی. اجل منم دیگه داره میرسه. اسم من ماه بانو امانیه پسرم. یادت نره.

و با گفتن این حرف لبخند زیبایی به مرد هدیه دادو رفت.

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *