خانه » داستان » داستان کوتاه و عبرت آموز شهدا شرمنده ایم

داستان کوتاه و عبرت آموز شهدا شرمنده ایم

چند روز پیش بود که با همسرم فرزند کوچکمان را به دکتر بردیم و در مسیر بازگشت باید داروها را تهیه میکردیم.

حسین گفت: مراقب عباس علی باش من زود برمیگردم.

من و عباس علی در اتومبیل منتظر ماندیم تا همسرم با مراجعه به داروخانه داروها رو تهیه کند.

هنگان رد شدن حسین از عرض خیابان برای رفتن به داروخانه تمام حواسم به همسرم بود. دلم نمیخواست منظره ای که من در حال تماشای آن بودم و اعصابم را به هم ریخته بود او هم دیده باشد یا ببیند. دیدنش تنها زن بودن را بی ارزش میکرد.

در همان حال و احوال بودم که عباس علی کوچولو ،رشته افکارم را پاره کرد.مثل همیشه مشغول شیطنت بود و با قدو قواره کوچکش با فرمان بازی می کرد.دستش رفته بود روی بوق و خلاصه دوباره دلم هوری ریخت با این بوق بوق کردن هایش.

دخترک هنوز روبروی من، کنار خیابان ایستاده بود.شرمم می آمد نگاهش کنم. لباس ریون و کوتاه و جذب دختر و کفش های پاشنه ۲۰ سانتی و ساپورتی که رنگ زننده ای داشت بدجورارزش زن را زیر سوال میبرد.

چند نفر با موهایی عجیب و غریب و لباسهای شوشلوارهایی که تماما آرمها و نشانهای نیهلیسم و رد خدا را به همراه داشت از کنارش رد شدند و حسابی متلک بارنش کردند حتی انها هم او را به سخره گرفته بودند او هم که با ادا و اطفار خاصی راه می رفت و به متلک ها و توهین هایشان شروع کرد به بلند بلند خندیدن .

چقدر داروخانه شلوغ بود.

رو به عباس کردم و گفتم: پس چرا بابات نمیاد؟ این دختره چرا نمیره؟آخه چرا با این پوشش اومده تو خیابون؟… و عباس عزیزم با ان بینی سرخ و سرفه کردن هایش نمیدانست غرغر کردنهایم با اوست یا …

هنوز چشمم دنبال آن دختر بود.نمی دانم چرا اینقدر این دست آن دست میکرد.کمی راه می رفت و دوباره می ایستاد و با حرص ماشین ها را با چشمانش دنبال میکرد. خدا رو شکر که نه همسرم بود که برای حتی لحظه ای او را ببیند نه عباس علی میتواند درک کند آن موجود یک زن بود که زیبابودن را اینگونه لگد مال میکند.

از پنجره به بیرون زل زده بودم و در افکار خودم یاد عروسی دو شب پیش افتادم. جلسه عروسی که انصافا خوب بوداما مدعوین محترم،خانم های سانتال مانتالی که اصلا نمیشود توصیفشان کرد، لباس هایی داشتند که اصلا به همه چیز شبیه بود الا لباس، الا پوشش.و این دختر، من را به یاد تک تک آن خانم ها انداخت.آنها در جلسه ی عروسی بودند و این دختر در خیابان! نمیتوانستم درک کنم چرا فرهنگ پوشش در ایران به معضل مبدل شده است و بد پوششی و به ندرت برهنگی جایش را به فرهنگ و به روز بودن داده است.

جالب بود که دقیقا کنار داروخانه یک موسسه فرهنگی بود که به مناسبت هفته دفاع مقدس مشغول طراحی دکوری از یک سنگر در محل درب ورودی موسسه بودند بنری را نصب میکردند که این جمله روی آن حک شده بود:شهدا شرمنده ایم.

در خیالاتم غرق بودم که آیا حقیقتا ما شرمنده ایم یا …

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: تولد کشاورز

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

بدون دیدگاه

  1. عقده… بودن شرمندهایم

  2. متاسفانه کم توجهی های مسئولین مملکت و بی تفاوتی و بی توجهی ما به دین مبین اسلام . کم رنگ شدن امر به معروف و نهی از منکردر جامعه . همه گیر شدن ماهواره. خلاء قانونی و شخصیتی که قانون رو اجرا کنه.و هزارتا دلیل دیگه خلاصه بی غیرتی ما ایرانی ها در این مورد وضعیت جامعه رو به این روز انداخته
    خدا از تقصیرات تک تک ما بگذره اگه تونستیم این وضعیت رو درست کنیم

  3. سعيده غياثي از كمالي

    يه عده جوون ميرن جبه شهيد ميشن تا عدالت و حجاب رعايت بشه اون وقت يه سري ادما باحجاب بد ميان تو خيابونا تا شهيدا و رزمندكان اسلام و ملت شون خراب و رسوا كنن….

  4. واقعا براي اوناي كه اين كارا رو با اين ملت و شهدا مي كنن متاسفم….

  5. حیفه خون شهدا ……
    لعنت به هرکسی که خون پاک شهدا رو با این کاراشون پایمال میکنن

  6. شهدا شرمنده ایم !

    تا زمانی که فضا رو باز کنن باور کنین دیگه نه از حجاب چیزی می مونه نه از روی خجالتی از شهدا .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *