خانه » داستان » داستان کوتاه در نمایشگاه گل و گیاه

داستان کوتاه در نمایشگاه گل و گیاه

برای رفع اوقات فراغت و اینکه یه تفریحی کنیم، با مریم به نمایشگاه گل و گیاه اومدیم. خیلی جای باصفایی بود. از هر گلی که فکرشو کنید اونجا بود. خرید ما از نمایشگاه، دو سه تا گل و نهال بود که توی گلدون جا خوش کرده بودند.

اما من همونجا از فرصت استفاده کردم و یه دسته گل زیبا هم برای مریم خریدمو بهش هدیه کردم. مریم از این هدیه من، خیلی دگرگون شد. تقریبا بعد از دو سه ساعت قدم زدن، از نمایشگاه اومدیم خونه و من گلدونهای خریداری شده رو توی باغچه گذاشتمو به مریم سپردم که بهشون برسه. و از اونجائیکه یه چیزهایی درباره گل و گیاه میدونستم، دستور رسیدگی به اونهارو بهش گفتم! مریم هم دسته گل اهدایی منو توی یه گلدون بلوری خوشگل که مدتها بود بعنوان دکوری ازش استفاده میکردیم جا کردو اون گلدون بلوری رو گذاشت درست وسط اوپن آشپزخونه! احساس میکردم دسته گل اهدایی من، جذابیتش برای مریم، بیشتر از گلدونهای خریداری شده توی باغچه ست!

خلاصه یه هفته از رفتنمون به نمایشگاه گذشت و من بخاطر اینکه آخر شبها میرسیدم خونه، زیاد به باغچه سر نمیزدم. اما صبح یه روز تعطیل که هوای خنکی توی حیاط حاکم بود، رفتم باغچه تا سری به گلدونها بزنم. وقتی به اونجا رسیدم، حالم بد شد. اون سه تا گلدون بیچاره که نهالهای کوچیکی هم داشت، حسابی پژمرده شده بودند! خیلی اعصابم بهم ریخت. با ناراحتی اومدم اتاق تا دلیل سهل انگاری مریم رو بپرسم که دیدم خانوم محترم توی آشپزخونه داره آب گلدون بلوری که دسته گلهای اهدایی منو توش جا کرده بود رو عوض میکنه! مریم تا نگاهش به من افتاد، سرشو تا نصفه کرد لای دسته گلهای پلاسیده و گفت:

_ وای محمدرضا، چقدر تو خوبی! بازم اذت ممنونم که برام دسته گل خریدی!

زبونم بند اومد. چیزی نتونستم بگم. دستی به موهام کشیدمو و توی دلم گفتم:

_ بیچاره گلدونهای توی باغچه! حالا اگه خرید این دسته گل به ذهنمون نمیرسید، چه روزگاری داشتیم الان؟

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *