خانه » داستان » داستان پند آموز پسر شرور و پیرمرد

داستان پند آموز پسر شرور و پیرمرد

یک روز غروب، پسر شرور اسلحه کلت را به سمت پدر و مادرش گرفت و فریاد زد:

_ لجبازی نکنید! کلید گاوصندوق را بدهید…

مادر کلید را از دست پدر قاپید و آن را به سمت پسر پرتاب کرد. پسر کلید را از روی زمین برداشت و جلوتر آمد. اسلحه کلت را به سینه پدر چسباند و با غضب به چشمهای او خیره شد. مادر نزدیکتر آمد و گفت:

_ دیوانه شدی آرش؟… اسلحه را کنار بگذار.

پدر اما دستهایش را بالا برد و بدون هیچ هراسی، لبخند زد! پسر ابروهایش را درهم کشید. دستهایش به شدت می لرزید. لبخند نرم پدر تبدیل به خنده های بلند شد. پسر با عصبانیت فریاد زد:

_ به چی می خندی پیرمرد؟… مرا مسخره میکنی؟!

پدر خنده هایش شدیدتر شد. اما بعد از چند دقیقه که آرام گرفت، جواب داد:

_ نه، مسخره نمی کنم. یاد گذشته افتادم! وقتی خیلی کوچکتر بودی، کلت پلاستیکی به سینه ام می چسباندی و داد می زدی:… بنگ! بنگ!… بمیر! من تو را کشتم! من تو را کشتم!… ولی فکر نمی کردم روزی برسد که رویم اسلحه واقعی بکشی!

اشک از چشمهای مادر جاری شد. پدر که حال و روز مادر را دگرکون دید، این بار جدی تر از قبل، دستش را بلند کرد و با سیلی محکمی که بر گوش پسر نواخت، او را نقش زمین کرد. سپس کلت و کلید گاوصندوق را از دستش قاپید و بالای سر او ایستاد. کمی بعد که هیجانش فروکش کرد به پسر شرور گفت:

_ از خانه من گمشو بیرون تا پلیس را خبر نکردم. دیگر هم برنگرد. درست است که من یک پیرمردم، اما یک پدر هرگز مغلوب پسرش نمی شود و تو هم هر چقدر بزرگ و قوی باشی، همیشه برای من یک پسر بچه ناتوان هستی.

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *