خانه » داستان » داستان کوتاه کاری از دستت بر نمیاد

داستان کوتاه کاری از دستت بر نمیاد

توی بهم ریختگی و کارتن پیچ کردن وسایلا، دوتا چیز هی میرفت روی اعصابم! یکی غرغرای عیال! یکی هم شیطنتای پسرم مهدی. همش دوروبرم میچرخیدو میگفت:

_ به منم کار بده!… به منم کار بده!

دستشو گرفتمو نشوندمش روی زانوم. بعد بهش گفتم:

_ پسر جان، کاری از دستت برنمیاد. برو دنبال بازیت، برو بزار به کارم برسم!

مهدی مثل فنر از بغلم بیرون پریدو گفت:

_ نخیرم! از دست من خیلی کارا برمیاد!

نخواستم باهاش لجبازی کنمو جوابشو بدم. در همین لحظه صدای عیال بلند شد

_ الان کامیون میاد مرد، بجنب. مگه نگفتی توی راهن…

گفتم:

_ آره خانوم. الاناست که برسن. تموم شد. نگران نباش. مهدی کجا غیبش زد

عیال اومد نزدیکترو بهم گفت:

_ رفت بیرون. فکر کنم جلوی در وایساده!

درست نیم ساعت بعد، کامیون حمل اثاث اومدو درست جلوی در خونه پارک کرد. فوری اومدم بیرون تا کارگرهای باربرو راهنمائی کنم. هنوز هیچ کاری انجام نشده بود که علی آقا و آقا معین دو تا از همسایه ها اومدن بیرون. علی آقا طبق معمول، احوال پرسی کشداری کردو بعد مهدی رو با دست نشونم دادو گفت:

_ به دستور این پسر شما، ماشینو بردم سر کوچه پارک کردم. آخه گفت اینجا میخواد کامیون بیاد، منم اطاعت امر کردم!

آقا معین هم ماشین داغونشو نشونم دادو گفت

_ ماشین منو نگاه کن، منم انداختمش اونطرفتر! آخه آقا پسر شما مثل نگهبونا جولومو گرفتو نذاشت اینجا پارک کنم. هی گفت جای کامیونه! برو اونورتر! معلومه این پسر شما خیلی کارا از دستش برمیادها قربان!

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.