خانه » داستان » داستان کوتاه سر میز شام

داستان کوتاه سر میز شام

از بدغذایی امیرعلی به تنگ اومده بودیم. پیش هر دکتری هم که میرفتیم یه جواب میداد:

” با ترفند بهش غذا بدید…بزارید حسابی گرسنه ش بشه، خودش میاد پای سفره، حاشیه خورش نکنید، یا …”

یه شب پای میز شام، طبق معمول، بی میلی و بازیگوشی امیرعلی رفت روی اعصابمون! به میترا گفتم:

_ الان میدونم چیکار کنم خانوم. اصلا نگران نباش!

فوری رفتم از توی یخچال یه لیوان آب میوه آوردم و از توی اسباب بازیهاش هم یه عروسک پاندا! بعد کنار میز شام شروع کردم با پاندا بازی کردن و به زبون اون، ادا بازی درآودن. امیرعلی که متوجه پاندا شد، فوری خودشو به میز شما رسوندو ما هم با هر ترفنی که بود تونستیم از فرصت استفاده کنیم و بهش غذا بخورونیم. اینم بگم که لب و لوچه پاندای عروسکی هم کلی چرب و چیلی شده بود!!… در هر صورت از نتیجه کار راضی بودیم. غروب فردای اون روز، مستقیم از اداره رفتم ختم اقوام و همونجا شام خوردم. بعد از مراسم که رسیدم خونه، دیگه میلی به غذا نداشتم و نشستم روی مبل. شیش دونگ به اخبار ورزشی گوش کردم! توی آشپزخونه هم پای سفره شام، بیچار میترا داشت با امیرعلی کلنجار میرفت. مثل شبهای قبل!… توی جریان اخبار غرق بودم که یهو امیرعلی اومد و از دستم گرفتو گفت:

_ بیا شام بخوریم بابایی!… بیا دیگه… بیا دیگه!

نتونستم بهش حالی کنم که من بیرون شام خوردم! امیرعلی وقتی دید حریف من نمیشه، دست ازسرم برداشت. اما دو سه دقیقه بعد دوباره برگشتو اصرار کرد که بریم شام! چاره ای ندیدم جز اینکه به حرفش گوش کنم. میترا بهم گفت:

_ حالا ذوق بچه نزن!! بیا پای میز شام.

وقتی اومدم کنار میز، صحنه جالبی دیدم. دو تا عروسک خرگوش با همون پاندای کوچولو کنار بشقاب من جا خوش کرده بودند! امیرعلی پاندارو به دست گرفتو با زبون اون بهم گفت:

_ ببین من شام میخورم بابایی!… تو هم بیا بخور!

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.