خانه » داستان » داستان کوتاه و آموزنده آسایشگاه سالمندان

داستان کوتاه و آموزنده آسایشگاه سالمندان

…سرمو از توی ماشین بیرون آوردم و از مرد دوچرخه سوار پرسیدم:

_ آسایشگاه سالمندان توی همین خیابونه؟

مرد لحظه ای سرشو پائین آورد و توی ماشینو وارسی کرد! اول یه نگاه به من کرد بعد یه نگاه به پدرم. از اینکارش تعجب کردم. ازش پرسیدم:

_ به چی نگاه می کنی آقا؟

مرد سرشو به علامت افسوس تکان داد و آهی کشید. بعد با دست راستش انتهای خیابونو نشونم داد و گفت:

_ سر بن بست پنجم…

ازش تشکر کردم و به سمت بن بست پنجم راه افتادم. توی آسایشگاه، بعد از پر کردن فرم عضویت، پدر رو تحویل اونجا دادم.

احساس بدی سراغم اومده بود. به خونه که رسیدم، نسرین برام شربت آورد و حال پدرمو پرسید. توجهی نکردم. وارد اتاق طاها شدم و در رو محکم بستم

طاها با آجرهای پلاستیکی رنگارنگش مکعبی با دیوارهای بلند ساخته بود. کنارش لم دادم و پرسیدم:

_ این چیه ساختی پسر گلم؟!…

طاها با ناز کودکانه ش گفت:

_ این آسایشگاهه! مامان نسرین گفته اونجا بهشت باباهاس!

و بعد درحالیکه سعی میکرد عروسک محبوبش رو میون خونه کوچولوش جا بده با هیجان ادامه داد:

– اینم تویی بابایی… باید بذارمت این توو!!!

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

بدون دیدگاه

  1. سلام.خیلی قشنگ بود و البته برای من درد آور بود و گریه کردم.منی که تو نوجوونی پدرم رو از دست دادم و هنوزم که هنوزه با اینکه ازدواج کردم،جای خالیشو بدجوری حس میکنم.عوض یه مامان خوب و مهربون دارم که افتخارم اینه که پیش ما زندگی میکنه و جاش روی تخم چشممونه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.