خانه » داستان » داستان کوتاه برای خدا خیلی مهم بود

داستان کوتاه برای خدا خیلی مهم بود

مسابقه فوتبال بین بچه های مدرسه شروع شد. ما امیررضا رو بخاطر نقص عضوش، گذاشتیم توی دروازه. آخه زانوهاش مشکل داشت و درست نمیتونست راه بره. اما وسط مسابقه، فرشید و یوسف، هی امیررضا رو مسخره می کردند!

یوسف:

_ آهای مفلوج! توی دروازه چیکار می کنی؟ ها…ها…ها…!

فرشید:

_ آهای امیررضا، جون فرشید یه شوت بزن، یه خرده بخندیم!

امیررضا اما چیزی نمیگفت و فقط حواسش به گرفتن توپها و شوت بچه ها بود. طعنه ها و زخم زبونهای یوسف و فرشید، یه سری از بچه ها رو میخندوند و یه سری رو هم خب، ناراحت می کرد. وسط بازی بودیم که یهو یکی از بچه های تیم حریف، شوت محکمی زد و توپ درست خورد وسط صورت یوسف! این شوت حسابی داغونش کرد. یوسف از درد شدید و خونریزی بینی، نشست زمین. یه خورده دلم خنک شد! چند دقیقه بعد، یکی دیگه از بچه های فوتبالیست بخاطر سرعت زیادش، کنترلشو از دست داد و رفت لای تماشاگرا! تماشاگرا که چه عرض کنم، توی شکم فرشید! غوغایی شد لای تماشاگرا.فرشید نقش زمین شد اما چند ثانیه بعد شنیدم سرش شکسته! باز دلم خنک شد!

اما خیلی تعجب کردم از اینکه چرا حالا باید این دو آقا پسر بد طوریشون بشه؟!

از لای جمعیت پراکنده بچه ها، خودمو به امیررضا رسوندم. دیدم خیلی توی خودشه!… بهش نگاهی کردمو گفتم:

_ چرا جواب فرشید و یوسفو نمیدای؟… ندیدی مگه چقدر مسخره ت کردند؟… خدایی دلت شکست، نه؟

امیررضا گفت:

_ نه! مهم نیست!

با شنیدن این جواب جا خوردم. اینبار جدی تر بهش نگاه کردمو گفتم:

_ برای تو شاید مهم نباشه، اما برای خدا خیلی مهم بود!…

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

بدون دیدگاه

  1. خدا همه ی بنده هاش و به سک چشم نگته میکنه این بنده ه هستن ک نزدیک یا دور بودنشون از خدا با هم فاصله داره

  2. خیلی با حال بود……….
    کاش ما هم بشیم مثل خدا…..
    آمین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.