خانه » داستان » داستان کوتاه و آموزنده استخدام مرتضی

داستان کوتاه و آموزنده استخدام مرتضی

مدیرعامل یه نگاه به من کرد، یه نگاه به علی. بعدش گفت…

_ ازتون خوشم اومده. افراد توانمندی بنظر میاید. گزینشتون هم که مثبت بود. فردا ساعت هشت صبح دفترم باشید تا قراردادتون رو امضاء کنم. از خوشحالی کم مونده بود بال در بیارم! حس کردم علی هم مثل من خوشحال شده. با یه انرژی توپ به خونه رفتم و قضیه رو واسه بابا و مامان تعریف کردم.

_ من استخدام شدم… هورا!!

فردای اون روز ، صبح قبل از ساعت هشت به شرکت رفتم و قراردادمو گرفتم و مشغول وظیفه ای شدم که بهم محول کردند.اما علی تا ظهر نیومد! تقریبا موقع ناهار بود که یهو سروکله ش پیدا شد!اما دیگه مدیر عامل جوابش کرده بود. بنده خدا خیلی التماس کرد اما فایده ای نداشت… آخرش با ناامیدی از شرکت رفت. من حدود سه سال اونجا موندم و کار کردم تا اینکه شدم مدیر فروش و بعدش معاون بخش بازرگانی داخلی. از لحاظ مالی هم حسابی وضعم توپ شد! یه روز گرم تابستون که با ماشینم از بلوار نزدیک محله مون رد میشدم، دیدم علی کنار جاده وایساده و داره برای تاکسی ها دست بلند می کنه. اومدم کنارو سوارش کردم. بدجور قیافه خواب آلویی داشت. اونم سر ظهر!… یه نگاه حسرت آمیزی بهم انداخت و گفت…

_ شرکت بهت ساخته ها ناکس!…بنز سوار میشی!

حوصله نداشتم جوابشو بدم. ولی اون هی حرف می زد…

_ خدا با ما قهره مرتضی!…توی این چند سال، هنوز نتونستم یه کار درست و حسابی پیدا کنم. هشتم گرو نهم شده خداشاهده!

از حرفش عصبانی شدم و گفتم…

_ فردا ساعت هفت بیا شرکت تا با مدیرعامل صحبت کنم. شاید یه کاری برات کرد…

علی ابروهاش به هم گره خورد و گفت…

_ هفت… چه خبره دادا… جون مرتضی اذیت نکن. نمیشه حالا ظهر بیام…

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

بدون دیدگاه

  1. عالی بود

  2. خىلى قشنگ بود.والبته اموزنده به قول شاعر سحر خىز باش تا کامروا باشى

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.