خانه » داستان » داستان کوتاه بار منت سلطان

داستان کوتاه بار منت سلطان

ناصرالدین شاه – سلطان صاحبقران ایران – کدخدایان محلات دارالخلافه باهره و صاحب منصبان اداره نظمیه را امر کرد که به تنظیف و پاکیزگی سرای خود، محلات راجع به خود و خارج از حدود محتسبین، از قبیل خیابانهای دولتی و سایر نقاط معینه برآیند.

و دکاکین نیز کثافات دکان خود را به خارج شهر حمل کنند. با این فرمان، که حسب الامر قدر قدرت ملوکانه بود، شعبه تنظیف دایره احتسابیه به جنبش افتاد. تعداد سقاهای خود را به دویست سقا افزایش داد تا این سقاها معبرهای خاکی بیشتری را آب پاشی نمایند. با اینکار، مردم و رهگذران از گرد و خاک در امان خواهند بود. از یک سو، الاغ ها و قاطرهای حمل زباله را نیز به صد راس افزایش دادند. روزی از همین روزهای دور، کدخدا حسینقلی خان ایل باشی، سقایی را به سرای خود خواند و به او گفت:

_ فرمان، فرمان نیک ملوکانه است. لکن وزارت حالیه دارالخلافه که شب و روز خراج می گیرد، یک سقا و دو الاغ به ما داده است! آیا کفایت حدود اختیارات ما این است؟

سقا مشکش را روی دوش جابجا کرد و گفت:

_ مواجب کم است. سقاها به کار دل نمی بندند و کار نمی کنند!

کدخدا حسینقلی خان گفت:

_ آشغالها را هم با تاخیر می برند!

سقا گفت:

_ قحطی الاغ داریم!

کدخدا حسینقلی خان سبیلهایش را تاباند و گفت:

_ در بساط سلطان، الاغ بسیار است! چرا آنها را نمی آورند! شب و روز در ظل منت سلطان، می خورند و می آرامند و حکم می رانند! ولله الاغی که در حدود اختیارات ما، بار آشغال می برد، شرف دارد به آنکس که بار منت سلطان می برد…

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

بدون دیدگاه

  1. بدک نبود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *