خانه » داستان » داستان کوتاه بالاخره مجوز رو گرفتم

داستان کوتاه بالاخره مجوز رو گرفتم

تا رسیدم خونه، کیفوانداختم روی مبلو جلوی پارسا پسرم، چهار دستو پا نشستم زمین. بعد یه شیهه کشیدمو گفتم:

_ من یه اسبم! یه اسب ناقووول!!… کی میاد سوار من بشه؟!

پارسا با شنیدن این حرف، فوری از مبل پرید پائین و خودشو انداخت روی کمرم. بعد گفت:

_ بدو هی هی هیااا… بدو اسب گامبالو! بدو…

و چند تا هم ضربه با اون شمشیر پلاستیکیش زد به … به… به اونجا دیگه! خودتون بهتر می دونید کجارو میگم؟!!… خلاصه راه افتادیم با یه کمی هم تک چرخ اسبی! البته پارسا به محض تک چرخ زدن اسبی، از یقه م می چسبید تا نیوفته زمین… بخاطرهمین نگران افتادنش نبودم. توی همین هیاهو، یهو عیال محترمه از اتاق خواب زد بیرون. چشمهاشو مالیدو گفت:

_ واا … چه خبره مرد؟ سر ظهری سر آوردی!… تازه سرمو گذاشته بودم رو بالشت آخه! اصلا الان چه وقت اومدنه؟ ساعت سه نشده هنوز! مگه قرار نبود بری دنبال قرارداد؟ اومدی داری با بچه بازی می کنی؟

از جام پاشدمو نشستم رو مبل تا نفسی تازه کنم. اوووه ه ه… پارسا دمار از روزگارم درآورد! عیال محترمه بعد از اینکه آتیشش خوابید، یه لیوان برام شربت خنک آوردو نشست کنارم. بعد پرسید:

_ ببینم، خیلی شنگول به نظر میای! تا حالا اینجوری با پارسا بازی نمیکردی!…

یه چشمک معنادار به عیال تقدیم کردمو گفتم:

_ آره خانوم. دیگه ما باید عوض بشیم. و من الان عوض شدم. باید برگردم به بیست، سی سال قبل!!…

عیال چشمهاش از تعجب گرد شد! نگذاشتم حرفی بزنه، فوری یه کاغذ مهردار از توی کیف درآوردمو بعد با لبخند بهش گفتم:

_ بالاخره مجوز مهد کودکو گرفتم خانوم… بفرمائید اینم مجوز!…

با گفتن این حرف یه نگاه به پارسا انداختم. پارسا به گوشه اتاق فرار کرد. افتادم دنبالش و داد زدم:

_ من یه غولم! یه غووووول…وایسا میخوام بخورمت!

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *