خانه » داستان » داستان کوتاه و آموزنده بقیه پول

داستان کوتاه و آموزنده بقیه پول

از چشمهای دخترک پیدا بود که از کاسبیش راضی نیست! کارمند بانک هم کلی تراول و پول درشت بهم داده بود و پول خرد نداشتم که بخوام از دخترک شاخه گل بخرم. با این حال، دست توی جیب پیراهنم کردم و یه اسکناس ده هزار تومنی درآوردم و به دستش دادم. دخترک هم یه شاخه گل رز بهم داد. لحظه ای محو تماشای گل بودم که توی چند ثانیه، دخترک از جلوی چشمهام ناپدید شد! با تعجب به خودم گفت:

– پس بقیه پولم چی؟…

اطرافو وارسی کردم، اما خبری نبود!… ذهنم هزار راه رفت! باز به خودم گفتم:

– دزد که شاخ و دم نداره! کوچیک و بزرگ هم نداره! دزد دزده دیگه!

اعصابم بهم ریخت اما با یه کم خونسردی، بی خیال بقیه پول شدم و اومدم کنار جاده تا تاکسی بگیرم. همونطور که زیر نور شدید آفتاب در ازدحام ماشین های مسافرکش گم بودم، یهو صدای تیز و کش دار ترمزی از پشت سر توی گوشم آژیر کشید. فوری برگشتم سمت صدا. صحنه دلخراشی دیدم! همون دخترک گل فروش، درست یک متر اونورتر از من، ولو شده بود زیر چرخ یه موتوری! در یه لحظه کلی آدم جمع شد! مرد موتور سوار در حالیکه دستپاچه و هراسان بود دخترک غرق در خون رو از زیر چرخ های موتور بیرون کشید درحالیکه چشمهای من به شاخه گلهای پرپرشده، صورت داغون و مشت کوچولوش که یه مقدار پولو سفت چسبیده بود خیره موند. باز ذهنم هزار راه رفت!

– یعنی این پولهای توی مشت دخترک…

گرداوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

بدون دیدگاه

  1. حتی خدا هم تا زمانی ک انسان نمیره در موردش قضاوت نمیکنه با اینکه فرد پولداری نیستم اما فکر میکنم مینونیم گاهی وقتا نادیده بگیریم پولای جیبمون و واسه گل فروشای سر چهار راه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *