خانه » داستان » داستان کوتاه به چی فکر می کنی…

داستان کوتاه به چی فکر می کنی…

فرزاد خیلی داغون به نظر می رسید. مدام انگشتهاشو لای موهاش می انداخت و هی زیر لب چیزایی می گفت! زهرا از رفتارهای فرزاد کلافه شد. بخاطر همین، ملاقه بدست از آشپزخونه اومد بیرون و نشست کنار فرزاد. بعد از چند لحظه پرسید:

_ هیچ معلومه به چی فکر میکنی؟

فرزاد آروم به حرف اومد:

_ به بدبختی! به نداری! به بدهی! به کرایه مغازه! به فردا که باید چکم پاس بشه! به یخچال خالی خونه! به قسط سربرج صندوق دایی رضا! به جنسهای خاک گرفته توی مغازه!… به اینا فکر میکنم. اما شما خانوم خوش خیالو نمیدونم. واقعا نمیدونم توی اون کله ت چی میگذره که همش نیشت بازه! اما فکر من ایناست که خواب راحت برام نزاشته!…

زهرا ملاقه رو روی میز عسلی گذاشت و دستهای فرزادو توی دستاش گرفت. بعد گفت:

_ منم برای خودم فکر دارم آقا!… میخوای بدونی من همش به چی فکر میکنم؟

فرزاد به چشمهای همسرش خیره شد و گفت:

_ به چی؟

زهرا دستهای فرزادو توی دستاش فشار دادو با لبخند همیشگیش گفت:

_ به تو!… من شب و روز به تو فکر میکنم فرزاد.

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

بدون دیدگاه

  1. خب یعنی که چییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.