خانه » داستان » داستان کوتاه و عبرت آموز در بالین مادر

داستان کوتاه و عبرت آموز در بالین مادر

با رد نوری که از شکاف پنجره به داخل افتاده بود، صورت چروکیده ش درخشید. دستاشو به دستام گرفتمو بهش لبخند زدم. بغض اجازه هیچ حرفی بهم نمی داد. توی یه سکوت موقت، لیلا گفت:

_ یکی تون زنگ بزنید، ببینید علی کجا مونده؟… بهش بگید لعنتی زود بیا، مامان داره جون میده!…

زهرا فوری رفت پشت گوشی تلفن.مریم بهم گفت:

_ فاطمه جون، دست مامانو ول کن. بزار راحت باشه.

دستاشو ول کردم. یهو لبهای باریک مامان تکون خورد و صدایی ازش بلند شد:” علی اومد؟… علی؟” جوابی نداشتیم بگیم. دیگه رنگش به سفیدی گچ شده بود. زهرا گوشی تلفن رو گذاشتو گفت:

_ علی میگه مامان که هنوز نمرده! تا یه ساعت دیگه میام!

آقا منصور، شوهر لیلا، اومد نزدیکتر و دست راست مامانو به دست گرفت. لیلا روی گوش مامان، بلند بلند گفت:

_مامان، علی اومده. الان دستش توی دستته! میفهمی چی میگم؟ علی…

اشک از چشمهام جاری شد. دست خودم نبودم. آرزو میکردم هیچوقت اینروز نمیومد. مامان دست منصورو فشار دادو گفت:

_نه! علی بیاد. علی کجا مونده؟!

آقا منصور زار زار به گریه افتاد. مامان صورتشو به سمت همون رد نور گرفت و برای لحظه ای چروکهای دور لباش کشیده شد. عاشق این لبخندهای نازش بود. با تکون خوردن لبهاش چیزهایی گفتو آروم جون داد. با مرگ مامان، کینه بدی از علی توی دلم موند. وسط مراسم ختم، کشیدمش کنارو بهش گفتم:

_ تو درست نمیشی داداش! خیری هم توی زندگیت نمی بینی. بابارو که اونجوری دق دادی! اینم از مامان که موقع مرگ، چشم انتظار گذاشتیش…

علی یه نگاه غضب آلود بهم انداختو گفت:

_ ولم کن فاطمه. حوصله هیچ کدومتونو ندارم. به خاک سیاه نشستم. نرگس درخواست طلاق کرده! مغازه مو اماکن پلمپ کرده! مامورای جلب دنبالمن! دیگه چی میخواید از جونم؟…

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.