خانه » داستان » داستان کوتاه شرط آخر ازدواج

داستان کوتاه شرط آخر ازدواج

_ شرط اول رو گفتم!

_ آره، شنیدم، قبوله.

_ شرط دوم، تو باید درسو ادامه بدی تا کارشناسی ارشد.

_ باشه، ادامه میدم.

_ شرط سوم، تو باید یه کار ثابت پیدا کنی.

_ چشم، دنبالش هستم.

_ شرط چهارم، دیگه اینجوری لباس نمی پوشی!

_ منظورت تیپه؟! باشه، تیپ دلخواه تورو می زنم.

_ شرط پنجم، هیچ وقت بهم دروغ نمیگی.

_ دروغ چیه؟ ای بابا! اصلا اهلش نیستم.

_ شرط ششم، اجازه میدی ادامه تحصیل بدم!

_ حتما! تو باید تا دکترا بخونی!

_ شرط هفتم، دست از رفیق بازی برمیداری!

_ چشم. اصلا بی خیال رفیق!

_ شرط هشتم، هر کاری رو با مشورت هم انجام میدیم.

_ موافقم. اصلا مشورت توی زندگی لازمه.

_ و اما شرط آخر!… مادرت!

_ چی؟ مادرم؟ قسم خوردم بعد ازدواج، بخاطر تو بفرستمش خونه سالمندان!

_ لعنت به تو! تو به مادرت رحم نمیکنی، اونوقت میخوای به من…؟ ما نیستیم!

_ نه!… چرا پاشدی نسرین؟ کجا؟ وایسا!… وایسا!…

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک


Loading...
بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

بدون دیدگاه

  1. تکته شیطون توهم بله؟

  2. داستانش دور از واقعیت بود،من تا حالا ندیدم یکی همه ی شرط هارو قبول کنه 😐

  3. واقعا کسی که نمیفهمه جایگاه مادر کجاست و با مادرش این کار رو می کنه وای به حال همسرش ……
    ممنون زیبا بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.