خانه » داستان » داستان کوتاه و آموزنده قواعد کاسبی

داستان کوتاه و آموزنده قواعد کاسبی

غروب یه روز خنک، به خواروبار فروشی یونس اومدم. طبق معمول توی مغازه ش پرنده پر نمی زد. مثل یه مغازه در آستانه ورشکستگی! یه نگاه به پشت یخچال انداختمو دیدم یونس یه پاشو روی اون پاش انداخته و داره با موبایلش ور میره! مشخص بود داره اس ام اس بازی میکنه! سلام دادم. بجای پاسخ سلام، جواب داد:

_ هان؟!!… چیکار داری؟

با لبخند بهش گفتم…

_ آقا یونس، لیمو امانی باز داری؟

یونس همونجور که روی صندلی چرمیش لم داده بود و بدون اینکه حتی یه نگاه کوجیک بهم بندازه، شونه هاشو بالا انداخت و گفت…

_ نچ! نداریم…!!

از برخوردش حالم بد شد. احساس کردم یونس شخصیتمو مثل ملات بنایی زیر پاهاش له کرد! خواستم باهاش درگیرشم ولی خب خودمو کنترل کردم. خلاصه با یه اعصاب داغون، رفتم دو کوچه بالاتر، سوپر مارکت کریم آقا. وای! جلوی مغازه ش چه غوغایی بود! یه جورایی خودمو از لای مشتری ها رد کردمو داخل مغازه شدم. حسابی سر کریم آقا و پسرهاش گرم مشتری ها بود. با اینحال باز کریم آقا از لای مشتری ها به من گفت…

_ سلام مهندس گل! خوش اومدی… مغازه متعلق به خودته… امر بفرما!

بعد پسرش احمدو صدا کرد و گفت…

_ آی پسر، ببین مهندس جون چی میخواد براش بیار. بجنب بابا.

توی یه چشم بهم زدن، احمد جولوم ظاهر شد و با لبخند بهم گفت…

_ خوش اومدی آقای مهندس… امر بفرمائید، در خدمتم…

حس خوبی بهم دست داد. دیگه اون دغدغه و ناراحتی برخورد با یونس، فراموشم شد. تازه به واقعیت بزرگ پی بردم. اینکه واقعا کاسبی هم قواعد خاص خودشو داره…

گرردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

بدون دیدگاه

  1. خیلی مسخره بود پارسی وان حس نمیکنی خیلی چرت شدی داستانهای جذاب بذار دیگه1

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *