خانه » داستان » داستان کوتاه و آموزنده مثل حضرت نوح (ع)

داستان کوتاه و آموزنده مثل حضرت نوح (ع)

یه شب، مرد تاجری که حسابی به پولو ثروت رسیده بود به اتفاق همسر و پسرهاش برای شب نشینی اومدن خونه پسرخاله ش، آقاتقی.

آقا تقی بر خلاف مرد تاجر،کارگر ساده ای بود که دستو پا بسته و دو سه شیفت در استخدام یه شرکت تولیدی بزرگ بود. اون شب، شب مهمی برای آقا تقی شد. چون مرد تاجر، نکته مهمی رو بهش گوشزد کرد. البته بحث رو اول خود آقا تقی باز کرد:

_ اینطور که معلومه میخوان از کارخونه بیرونمون کنن! البته مدیرعامل قبلی یه قولایی داده ولی خب، فکر کنم با عوض شدنش اوضاع بهتر بشه! آخه قراره باز یه مدیرعامل دیگه بیارن. دیشب هم که وزیر اومد توی تلویزیون و یه قولهایی هم اون دادو رفت. میگن اگه قولهاش درست باشه، شرکت ما دیگه ورشکست نمیشه! تازه دولت هم که گفته قراره به ما سهام بدن. اگه بشه که خیلی عالیه… حالا ببینیم چی میشه دیگه. توکل به خدا…

مرد تاجر پرسید:

_ ببینم تقی، تو حضرت نوح رو میشناسی؟!

آقا تقی به خرده فکر کردو بعدش با تعجب گفت:

_ چرا که نه؟ پیغمبر خدا بود دیگه…

مرد تاجر دست آقا تقی رو سفت چسبیدو گفت:

_ ببین آقاجون، الان اوضاعت داغونه. فقر افتاده خونه ت. حالا تو بشین که این مدیرعامل بیاد، اون مدیرعامل بره! اون وزیر قول داده! اون وزیر کمک میکنه! دولت قراره سهام بده! حالا منتظر میشیم ببینیم چی میشه!…

بنده خدا، با این اوضاع، کارت تمومه! مگه چقدر میخوای زنده بمونی؟… حضرت نوح با چند صد سال عمر، آخرش بهش ندا اومد که پاشو آقاجون. پاشو خودت یه کاری کن. بس نیست این همه سال، صبر و تحمل؟ پیر شدی بابا! نوح هم آخرش خودش کاری کرد که تاریخ دگرگون شد. کشتی درست کردو همه رو نجات داد. دیگه منتظر نموند که فلانی بیاد، فلانی بره، اون یه کاری کنه، این یه کاری کنه!… آقا تقی، تا خودت نخوای کاری کنی، هیچ اتفاقی نمیوفته. همیشه هشتت گرو نهته! و اوضاعت از همین هم بدتر میشه…

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *