خانه » داستان » داستان کوتاه و آموزنده یه مرد واقعی

داستان کوتاه و آموزنده یه مرد واقعی

روز اول، توی تاریکی قبل از طلوع آفتاب، از سر تا ته خیابون شبنم رو جارو زد. بعد نگاهشو به آسمون دوختو گفت: خدایا شکرت…

روز دوم، توی تاریکی قبل از طلوع آفتاب، از باکس زباله، یه نایلون مشکی پر از تراول و اسکناس پیدا کردو فوری برد تحویل اداره شون داد. موقع برگشت، یه نگاه به آسمون کردو گفت: خدایا شکرت…

روز سوم، از سرکار مرخصی گرفتو اومد خونه. بعد مادر پیرشو کول کردو برد دکتر. وقتیکه جواب رضایتبخش دکترو شنید، دستاشو بلند کردو گفت: خدایا شکرت…

روز چهارم، از کار که تعطیل شد، مادر، زن و پسرشو آورد پارک. شام همونجا موندند. وقتی برگشت، رفت حیاطو به ستاره های آسمون نگاهی کرد. بعد گفت: خدایا شکرت…

روز پنجم، روز مادر بود. از کار که اومد، دو تا روسری خرید. یکیشو بست سر مادرش، یکیشو داد دست زنش. بعد به دوتاشون لبخند زدو زیر لب گفت: خدایا شکرت…

روز ششم، زودتر از کار اومد. رفت لوازم خونگی آقا مهدی و دفترچه قسط باز کرد. بعد یه جاروبرقی انداخت رو دوششو آورد خونه. توی خونه، یه نگاه به چشمهای لرزون زنش انداختو زیر لب گفت: خدایا شکرت…

روز هفتم، تعطیل بود. اونروز با آچارو انبردستو دو سه تا پیچ گوشتی، افتاد به جون ویلچر پسرش. بعد که چرخهاشو درست کردو یه زین نو هم بست روش، پسرشو سوار اون کرد. بعد لپای پسرشو کشیدو توی دلش گفت: خدایا شکرت…

روز هشتم، خیلی زودتر از قبل، به سرکار رفت. خیابون شبنمو جارو زد بعد جارورو انداخت رو شونه شو رفت خیابون شقایق. همونجا یه نگاهی به طلوع خورشید انداختو زیر لب گفت: خدایا شکرت…

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

بدون دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.