خانه » داستان » داستان کوتاه کفش کتونی

داستان کوتاه کفش کتونی

حوالی ظهر، با چرخش عقربه ثانیه شمار ساعت، چشمای سمیرا هم چرخید. یک گاز از لب پائینیش گرفت و دستاشو پشت کمر قفل کرد. صدای مادر از چهار دیواری نقلی آشپزخانه بلند شد…

_ انقدر به ساعت نگاه نکن، الان میاد، لقمه رو بزار کیفت.

سمیرا چشماشو از ساعت برداشت و کوله پشتیش رو باز کرد. بعد با صدای نازکش گفت…

_ آره مامان لقمه رو برداشتم.

مادر ادامه داد…

_ بیا صورتت رو بشورم.

سمیرا همین که اومد آشپزخونه، یهو دستای خیس مادر رو روی گونه هاش حس کرد با یه صدای ظریف…

_ حواست باشه دخترم، امتحان داری ها

در این لحظه علی با سروصدای زیاد وارد شد. در خونه رو محکم بست. سمیرا کوله پشتی رو از زمین برداشت و خودشو به علی رسوند. به محض اینکه علی کتونی رنگ و رفته شو از پا درآورد، سمیرا فروی نشست و اونارو به پا کرد!

علی وقتی دید مادر هواسش نیست، یواشکی یه لگد محکم به کمر سمیرا کوبید و گفت…

_ این کتونی منو تو داغون کردی ها!!…

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

بدون دیدگاه

  1. خيلي جالب بود،خوشم اومد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.