خانه » داستان » داستان کوتاه یه اتفاق خوب

داستان کوتاه یه اتفاق خوب

همونطور که به سراغ ذهن خیلی ها، فکرای رنگی و سیاه و سفید میاد، ذهن منم حسابی درگیر افکار پیچیده بود. همش با خودم کلنجار میرفتم که چرا نباید یه اتفاق خوب برام بیوفته؟ تا کی باید روزمره گیو یکنواختیو قیافه داغونو تکراری همکارارو تحمل کنم؟ روز دوشنبه سر کار نرفتم. بعد از صرف صبحونه، پدر رو بردم بیمارستان. توی اونجا دکتر بهم گفت:

_ شکر خدا، سنگ کلیه پدرتون خودش دفع شده. دیگه جای نگرانی نیست.

با پدر به خونه برگشتیم. بعد از ظهر اونروز، فرشاد همین که از باشگاه اومد، خودشو انداخت بغلم. بعد یه مدال طلایی رنگ نشونم دادو گفت:

_ بابا، قهرمان شدم. قهرمان…

خبر خوبی بود! شب، موقع شام، باز ذهنم درگیر بود. برخلاف روزهای قبل کم حرف شده بودم. همون لحظه همسرم گفت:

_ راستی احمد، یادم رفت بهت بگم! سمیه دستیار مربی والیبال شده. دیدی گفتم آخرش دخترمون توی والیبال خودشو میکشه بالا. من میدونستم که از سر تا پای دخترم استعداد میباره!

با این خبر، یه لحظه حس خوبی سراغم اومد و دستی به سر سمیه کشیدمو بهش لبخند زدم. آخر شب بالاخره فرصتی پیش اومد تا با همسرم بشینیم پای حرفهای خصوصی! اول بحث، همسرم بحثو شروع کرد:

_ هیچ معلومه چته احمد؟ یه مدته بدجوری توی خودتی! مگه کشتی هات غرق شده مرد؟!

فوری جواب دادم:

_ بی حوصله ام خانوم! منتظر یه اتفاق خوبم! خسته شدم از این همه روز مره گی! همش تکرار! همش تکرار! همش تکرار!

همسرم نگاه عمیقی بهم انداختو گفت:

_ واقعا که! خجالت داره والله! لازم نکرده دنبال یه اتفاق خوب باشی! دنبال یه چشم درستو حسابی باش تا این همه اتفاق خوبی که دوروبرت میوفته رو ببینی! تو به اونجور چشم نیاز داری نه یه اتفاق خوب!

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: حسن ایمانی

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.