خانه » داستان » داستان کوتاه دختر مانتو شیری

داستان کوتاه دختر مانتو شیری

آخرین کسی بودم که از کلاس خارج شدم. توی سالن ایستادم لب تر کن را از جیب پالتوام درآوردم و به لبهای خشکم مالیدم. از کودکی خشکی لب ارمغان آمدن زمستان را به من می داد. فصلی که عاشقش بودم. چشم به انتهای سالن دوختم دختر مانتو شیری با دو پسر و یک دختر کنار شوفاژ در حال حرف و خنده بود. آرام به طرف انتهای سالن حرکت کردم وقتی به جمعشان رسیدم بدون نگاه به آنها خنده ای کردم و گفتم: هه صدای هرهر و کرکرشان به هوا بلند شده اونوقت ادعا می کنند آزادی نیست.

نمی دانم چرا این را گفتم. شاید برای انتقام از دختر مانتو شیری، شاید هم غیرتی شدم. یکی از پسرها با ناراحتی به طرفم آمد ولی دختر مانتو شیری جلویش را گرفت. هنگام خارج شدن از در سالن نگاهی به او انداختم او هم داشت نگاهم میکرد. صورتش زیبا و دلربا بود از زیر مانتو اش منحنی های بدنش کاملا آشکار بود و هیکل پر و خوش فرمش را نشان میداد. حاضر بودم شرط ببندم بقیه پسرها به جای رنگ مانتواش به باسن و سینه های که از زیر مانتوی شیری رنگش بیرون زده بود توجه می کردند. تقصیری هم نداشتند منحنی های بدنش طوری بود که توجه هر آدمی را جلب می کرد. اولین باری که او را دیدم و آن حس غریب در من بیدار شد همین مانتو شیری تنش بود. علتش را نمی دانم ولی اسم او برایم شد دختر مانتو شیری با اینکه فامیلی اش را می دانستم ولی این اسم به ذهنم چسبید.

برف هچنان آرام به زمین می ریخت. به طرف نیمکتی که سایبان داشت رفتم رویش نشستم و مشغول تماشای بارش برف شدم. طولی نکشید که فکرم به کلاس فارسی کشیده شد. قرار بود استاد درباره صنعت کنایه حرف بزند. آرایه ای که دوستش داشتم. ولی نمی دانم چه شد که کلاس به میدان جنگ تبدیل شد آن هم از نوع سیاسیش. صحبت سر آزادی بود. اینکه هست یا نیست. بحث را دختر مانتو شیری با پسر بسیجی شروع کردند و کم کم دیگر دانشجوها هم جرات پیدا کردند و قاطی این بحث جنجالی شدند ولی با احتیاط چون تقریبا تمام بچه های کلاس ترم دومی بودند و تازه دانشجو و در این محیط جدید نام حراست آنها را می ترساند.

استاد ادبیات که به خاطر قیافه و سیبیلش به هیتلر معروف بود ولی درست بر عکسش کاملا طرفدار دموکراسی بود روی میز نشست لبخندی بر لبانش نشاند پاهایش را در هم گره زد و ساکت منتظر ماند تا شاگردانش خود به نتیجه برسند.من هم خواستم قاطی بحث شوم.همین که گفتم: آزادی هست دختر مانتو شیری با غضب نگاهم کرد و گفت: نه نیست جناب نیچه. کلاس خنده ای انفجاری کرد. قبلا هم به من نیچه گفته بود ولی نه اینگونه رک، دفعه قبل اتفاقی شنیدم به خاطر سیبیل هایم این لقب را به من داده بود. من هم تا آخر کلاس ساکت شدم و به جای شرکت در بحث از پنجره ای که دختر مانتو شیری کنارش نشسته بود به بارش برف نگاه کردم گاهی نگاهم به او می افتاد مبهوت می شدم صدایش را نمی شنیدم فقط لبهای قلوه ایش را می دیدم که داشت تکان می خورد.تماشایش مثل تماشای بارش برف زیبا بود. دیدنش یک حس خاص به من می داد حسی که قبلا تجربه اش نکرده بود.جرات نداشتم اسمی روی این حس بگذارم.هر وقت این حس می گفت: من هستم. سرکوبش می کردم و می گفتم:خفه شو تو یه پسر پاپتی شهرستانی هستی که ولخرجی بزرگت خوردن یه قهوه ترک در کافه گلبرگ است. تو را چه به بچه پولدارها. ولی تقصیر دلم نبود طوری نگاه می کرد که آن حس ناخوداگاه بیدار می شد گاهی خیال می کردم نگاهش به من از جنس دیگری است ولی زود به این خیال خام می خندیدم. ترم اول وقتی برای اولین بار دیدمش فکر کردم بچه پولدار هست. ولی وقتی دیدم بر عکس بقیه دخترها که هر روز لباس جدیدی می پوشند او تا آخر ترم همان مانتوی شیری را پوشیده فهمیدم از طبقه متوسط جامعه است که با زور و اجبار از پدرش پول گرفته و این مانتو گران قیمت را خریده و دو سه ترمی تنش است.اما وقتی این ترم دیدم مردی دو بار او را با مرسدس به دانشگاه آورد و او آن مرد را پدر خواند فهمیدم واقعا بچه پولدار است. نمی دانم چرا تیپش را عوض نمی کرد تنها تغیرش در این مدت پوشیدن کت چرمی آن هم به خاطر سردی هوا بود.

پسر بسیجی اصرار داشت که اسلام خود آزادی است و آزادی از اوجب واجبات است. ولی دختر مانتو شیری زیر بار نمی رفت و می گفت: نیست که نیست. در پایان بحث اکثریت طرف دختر مانتو شیری را گرفتند. از این بابت خوشحال بودم.چون نظرم همین بود. ولی کاش دختر مانتو شیری می گذاشت حرفم را بزنم و بگویم آزادی هست.کاش می گذاشت ابراز نظر کنم و بگویم در اینجا آزادی هست بیشتر از هر کجای جهان ودر هیچ کجای دنیا مثل اینجا مردم فریاد آزادی آزادی سر نمیدهند آن هم بدون هیچ ترسی. کاش می گذاشت داد بزنم آزادی هزینه دارد ولی در هیچ کجای دنیا رسیدن به آزادی به ارزانی اینجا نیست در نقطه نقطه این کشور آزادی است حتی در شهر کوچک ما، تهران که جای خود دارد. کاش می گذاشت حرفم را بزنم.

برف داشت شدت می گرفت سردم شده بود از جایم بلند شدم تا دانشگاه را ترک کنم که یک صدای جادوئی بدنم را لرزاند خودش بود.با لبخند گفت: سلام آقای امممممممممم….با صدای لرزان گفتم: مهدوی لبخندی زد و گفت:اونو میدونم اسم کوچیکتون؟ تنم داشت می لرزید لب های خشکم را باز کردم و با اضطراب گفتم: امیر

با لبخند گفت: امیر آقا.بابت امروز معذرت می خوام.

داغ بودم و احساس می کردم دارم عرق می کنم. لبخندی زدم و گفتم: مگه نیچه مرد کوچکیه؟ لبهای قلوه ایش را از هم باز کرد وخندید انقدر زیبا که مست شدم. با همان لبخند سحرآمیزش گفت:می تونم شمارتونو داشته باشم.

اگه رویا بود نمی خواستم بیدار شوم. با دستپاچگی گفتم: البته البته الان می نویسم که گفت: نه به شماره من تک بزنید. تا شما هم شماره منو داشته باشید.شماره اش را گفت.تک زنگ زدم بعد در حالی که زیپ کت چرمیش را می کشید خداحافظی کرد و خواست برود که گفتم: خانوم عظیمی حرفم را قطع کرد و گفت:کلبرگ اسمم گلبرگه؛ گلبرگ صدام کن. احساس آزادی می کردم. با لبخند گفتم: گلبرگ خانوم من امروز می خواستم تو کلاس از شما….حرفم راقطع کرد و گفت: منکه معذرت خواستم گفتم نه منظورم…انگشتش را به نشانه سکوت روی لبهایش گذاشت و رو به آسمان کرد و گفت: ببین داره برف می باره.عاشقشم.بی اراده لبخند زدم. او هم مثل من عاشق برف بود. بعد رفتن گلبرگ با قلبی که داشت خودکشی می کرد به سمت در خروجی به راه افتادم.

دم در دانشگاه پر بود از ماشین. سرم را از پنچره یک تاکسی تو کردم و گفتم: آزادی؟ راننده مسن با لبخند گفت: اره پسرم خودِ خودِ آزادی.در راه غرق تماشای برف بودم که صدای راننده منو به خودم آورد که می گفت: آزادی. کرایه آزادی را پرداختم و پیاده شدم و به طرف خانه دانشجو یی ام حرکت کردم. در راه چشمم به کافه گلبرگ افتاد.لبخندی زدم.باید جشن می گرفتم وارد کافه شدم و به سمت صندلی همیشگی رفتم. گارسون جوان در حالی که قهوه را جلویم می گذاشت مثل همیشه جویای حالم شد.با لبخند جوابش را دادم. قهوه ترک را یک باره سر کشیدم. خوشحال بودم و نظرم در باره بحث امروزعوض شده بود. بی کنایه آزادی بود و مرزی نداشت و کسی نمی توانست آن را از کسی بگیرد. موبایلم را از جیبم در آوردم و مسیجی برای گلبرگ نوشتم. “ببین دارد برف می بارد تنها کسی می تواند آزادی را از ما بگیرد که بتواند جلوی باریدن برف را بگیرد” .داشتم از کافه بیرون می رفتم که زنگ اس ام امس موبایلم به صدا در آمد. خودش بود گلبرگ، زودتر از آن چیزی که فکر می کردم جوابم را داد. قلبم داشت خودش را به سینه ام می کوبید. مسیجش را خواندم باز آن حس بیدار شد ولی اینبار سرکوبش نکردم گذاشتم آزاد باشد آزادِ آزاد. گلبرگ نوشته بود. “اره هیچ کس نمی تواند جلوی آزادی را بگیرد همانطور که کسی نمی تواند جلوی عاشق شدن را بگیرد.”

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: سام امیری

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

بدون دیدگاه

  1. تنها مشکلش این بود که اسم کافه و اسم خانم یکی بود

  2. Vaghan ali bud 1000to like

  3. خیلی قشنگ ورمانتیک بود و توام با احساس…….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *