خانه » داستان » داستان کوتاه و عاشقانه تعبیر خواب

داستان کوتاه و عاشقانه تعبیر خواب

ــ حالا از کجا معلوم قبول می کنه؟

ــ مگه دست خودشه؟ نمی تونه رو حرف باباش که حرف هفت جد آبادشونه حرف بزنه، عزیز من رسم و رسومشون اینه، پدر حاجی همینجوری با دختر خاله اش ازدواج کرده.

ــ شیرین بخدا صلاح نیست زندگیتو با دروغ آغاز کنی.

ــ اولا همچین دروغِ دروغم نیست، مامانم چند سال پیش این قضیه رو برام تعریف کرد دیروزم تو عالم خواب و بیداری این موضوع بفکرم رسید. دوما دروغ که سهله من برا بدست آوردن امیر تن به هر کاری میدم.

ــ حالا چه گیری دادی به این جوجه بسیجی یقه سه سانتی؟

ــ یک درست حرف بزن، دو اگه یه دست لباس اسپورت تنش کنی و موهاشم مدل بدی و ریشاشم بزنه با اون قد و قامتش وای خدا محشر میشه.

ــ مطمئن باش اگه حماقت کرد و باهات ازدواج کرد نه ریشش و می زنه نه لباس اسپورت تنش می کنه، تو رو هم مجبور می کنه چادر چاقچور سرت کنی.

ــ رفیق شفیق چادر چاقچور که هیچ به خاطرش برقه هم می ندازم. مهسا من عاشقشم اونم عاشقمه دلیلیلش همین که من براش میمیرم، این عشق مال یه سال دو سال نیست ما از بچگی شیفته هم بودیم وقتی بچه بودم اگه کسی اذیتم می کرد کسی که برام سینه سپر میکرد امیر بود، فقط بعد اینکه بسیجی شد به خاطر اعتقاداتش از من فاصله گرفت.

ــ دختر تو که اینقدر می خواییش چرا تا حالا مثل عقاید اون لباس نمی پوشیدی و رفتار نمیکردی؟ مگه نمی دونستی مانتو کوتاه و رنگی، برداشتن ابرو، کفش پاشنه بلند از نظر اون کفره؟

ــ رفیق تو عاشق نشدی اگه می شدی می فهمیدی چرا اون کارا رو می کردم، چجوری بگم امممم اصلا نمیشه گفت باید تجربه کنی.

به ساعتم نگاه کردم یک ظهر بود به مهسا گفتم: جور پلاست و جمع کن برو که الانه حاجی از حجره بیاد. مهسا در حالی که می رفت گفت: من که چشمم آب نمی خوره. با صدای بلند گفتم: تو به جای اینکه هی آیه یاس بخونی برو دو دست لباس شیک برا عروسی بخر شاید یکی تو رو دید از ترشیدگی نجاتت داد. مهسا با قاه قاه خنده از خانه خارج شد. به اتاقم رفتم صد رحمت به بازار شام، حوصله جمع و جور کردنش و نداشتم. روی تخت دراز کشیدم و منتظر شدم ساعت دو بشود.

ساعت دو از خانه خارج شدم خورشید بی رحمانه می تابید و بر اضطرابم می افزود، با دستانی لرزان دستم را روی زنگ گذاشتم. بعد از مدتی نوه شیرین و چشم درشت حاجی در را باز کرد. خم شدم و بوسیدمش و گفتم: بابا بزرگ هستش؟ که با لحن شیرینش گفت: اره خاله شیرین. با چهره ای خندان گفتم: صداش می کنی؟ با شنیدن حرفم به طرف خانه دوید. بعد از رفتنش زیر لب گفتم: از این به بعد به جای خاله باید بهم بگی زن دایی. صدای حاجی من را به خود آورد ” دخترم چرا دم در؟ بفرما تو بابا، سرم را بالا کردم و حاجی را دیدم. مردی ریز نقش که مثل همیشه کلاه کوچک سفید بر سر و تسبیح دانه درشت که اسماء متبرکه رویش حک شده بود در دست داشت. ” نه حاجی مزاحم نمی شم اومدم باهاتون مشورت کنم. حاجی خندان گفت: بفرما دخترم. سرم رو به پائین انداختم و گفتم: حاجی بخدا نمی خواستم مزاحم بشم ولی دیگه کارد به استخونم رسیده. زیر چشمی نگاهی به حاجی کردم، از صورتش خواندم که مشتاق شنیدن بقیه حرفایم است. کمی سکوت کردم، حرفهایی که چندین بار در خانه با خودم گفته بودم یکبار دیگر مرور کردم. “حاجی این روزا پشت سر هم یه خواب می بینم که بعد از بیدار شدن اونقدر احساس گناه می کنم که دلم می خواد بمیرم.” حاجی با صدایی نگران گفت: چه خوابی دخترم؟

ــ حاجی از وقتی پدرم فوت کرد شما برای من و مادرم همسایه خالی نبودید مثل پدر با من رفتار کردید. من و مادرم هر دو مدیون شمائیم.

ــ کاری نکردم دخترم، بابای خدابیامرزت عین برادر من بود اگرم کاریم کردم انجام وظیفه بوده، خب خوابت و تعریف کن دختر گلم. وقتی اشتیاق حاجی رو دیدم جسورتر شدم، “حاجی این روزها هی تو خواب می بینم دارم با امیر ازدواج می کنم بعد از عروسی امیر دست منو میگیره و میبره به یه اتاق خالی بعدش…”مدتی سکوت کردم و گفتم: حاجی همینطور که گفتم بعد این خواب احساس بدی بهم دست میده، از خودم بدم میاد نمی دونم چه کار بدی کردم که این خواب دست از سرم بر نمی داره. حاجی با چشمانی که از خوشحالی می درخشیدند گفت: اولا تو از برگ گلم پاکتری و مطمئن باش هیچ کار بدی نکردی که احساس گناه کنی دوما این خواب خیرِ و یه حجته عروس گلم، بعد پیشانیم را بوسید و گفت: به مامانت بگو شب مهمون دارید. با شنیدن این حرف ادای دخترهای چهارده ساله را در آوردم و به طرف خانه دویدم درست زده بودم به خال.

وقتی به خانه آمدم عین حرفهایی که به حاجی زده بودم به خورد مامانم هم دادم بعلاوه واکنش حاجی، مادرم با صدای بلند خدا رو شکر کرد و یه ماچ آبدار روی پیشانیم گذاشت. از کارش خنده ام گرفته بود، انگاری راستی راستی ترشیده بودم و خبر نداشتم. من و مادرم به جان خانه افتادیم وقتی از کار فارغ شدیم خانه مثل یه دست گل شده بود و منتظر از راه رسیدن مهمانها.

ساعت 10 شب زنگ در به صدا در آمد مادرم در را باز کرد حاجی و زنش با امیر که جعبه ای شیرینی و دست گلی در دست داشت به حیاط کوچک خانه قدم گذاشتند. قلبم انگاری می خواست سینه ام را بدرد. به آشپزخانه رفتم و منتظر شدم مادرم صدایم کند. وقتی مادرم احضارم کرد با دست و پای لرزان استکانها را پر از چایی کردم و با قلبی که در سینه می رقصید به هال رفتنم. بعد از خالی شدن سینی چای پیش مادرم رفتم و کنارش چهار زانو نشستم و زل زدم به گلهای درهم پیچیده قالی دست بافی که حاجی چند سال پیش برامون از حجره آورده بود. زیر چشمی نگاهی به امیر انداختم، اخمهایش در هم بود انگار مجسمه ریش دار استالین جلویم نشسته بود. ناخوداگاه لبخندی بر لبانم نشست و با خود گفتم: امیر خان تا اینجاش که خوب شکارت کردم بعد از این هم بلدم چه جوری شیفتت کنم. بعد از کمی صحبتهای جانبی حاجی رو به من کرد و گفت: دخترم اگه تو موافقی زمان عقد و عروسی رو مشخص کنیم، سکوت کردم. مادرم با لحنی جدی گفت: شیرین چکاره هست، شما هر چی صلاح می دونید بکنید، زن حاجیم گفت: سکوت نشان رضاست حاج آقا. حاجی می خواست حرفش را ادامه بدهد که صدایی امیر همه را به سکوت واداشت، امیر گفت: معذرت می خوام که جسارت کردم و میان حرف بزرگترها پریدم. من مشکلی با این ازدواج و شیرین خانوم ندارم. بعد قران کوچکی از جیبش بیرون آورد و ادامه داد ولی قبلش شیرین خانوم باید قسم بخورند که این خواب را دیده اند. انگار با پتکی هزار کیلویی به سرم کوبیدند یاد حرفی که به مهسا زده بودم افتادم ” من حاضرم به خاطر امیر تن به هر کاری بدم” بغضم ترکید بلند شدم و به طرف اتاقم دویدم و روی تخت دراز کشیدم و های های آوای گریه سر دادم صدای فریادهای حاجی را به وضوح می شنیدم. مدتی بعد در اتاقم زده شد، امیر بود. بلند شدم گفتم: فرمایش، سر به زیر انداخت و گفت: شیرین من معذرت می خوام.

ــ خب خواستی برو بیرون.

ــ شیرین با من ازدواج کن. به چهره اش نگاه کردم و محکم و با صدای بلند گفتم: از اتاقم برو بیرون.. با صدای حزن انگیزی گفت: خواهش می کنم شیرین من دوستت دارم حماقت کردم. اینبار محکمتر از دفعه قبل فریاد زدم: بی خود می کنی دوسم داری از جلوی چشام دور شو.

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: سام امیری

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

بدون دیدگاه

  1. مرسی چالپ بوز‏?‏

  2. وا چرا اخرش اینجوری تموم شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.