چهارشنبه 30 مرداد 1398
خانه » داستان » داستان کوتاه و آموزنده بی شقایق هم زندگی باید کرد

داستان کوتاه و آموزنده بی شقایق هم زندگی باید کرد

بعد از دو ساعت نوشتن و پاک کردن داستان جدیدم قلم را روی میز گذاشتم. انگشتانم خشک شده بود کرم را برداشتم تا به دستهایم بمالم که با دیدن زخمی که روی انگشت شصت و اشاره ام بوجود آمده بود عرق سردی تمام بدنم را پوشاند و متعاقبش لرزه ای وحشتناک تمام وجودم را فرا گرفت. برای مدتی منگ بودم زخم ها همان هایی بودند که روی انگشتان پایم ظاهر شده بودند.

نشستم روی زمین و به خدا التماس کردم که انگشتانم را از من نگیرد. لنگ لنگان به سوی تلفن حرکت کردم تا به فریبرز زنگ بزنم تمام تلاشم را کردم تا خونسردیم را حفظ کنم ولی تا صدای فریبرز را از آنسوی خط شنیدم اشک از چشمانم جاری شد و با هق هق گریه جریان زخم انگشتانم را بهش گفتم. حرفایش تسکین دهنده بود، گفت: نگران نباش از نوشتن زیاده و ربطی به بیماریت ندارد. ازش خواستم هر چه زودتر بیاید خانه که گفت: تا بیست دقیقه دیگر در خانه است. شاید حق با او بود و خودکار باعث زخمایم شده بود ولی اگر اینگونه نبود چه؟ بی شک می مردم.

ماشین را در پارکینگ آپارتمان پارک کردم و با سرعت از پله ها به بالا رفتم. یکدفعه داداشم مهیار جلویم سبز شد، بی شک باز آمده بود تیغم بزند ولی اصلا حوصله اش را نداشتم، بی توجه به طرف آسانسور رفتم اما از رو نرفت و جلویم ایستاد و با آن چهره سیاه شده و چشمان خماری که داشتند بسته می شدند با ته مانده قدرتش گفت: پول، پول لازم دارم. منتظر آسانسور بودم، بی اعتنایی کردم تا شرش را کم کند، باز خواسته اش را تکرار کرد آنقدر رو داده بودم بهش که آسترهایش را هم می خواست.

گفتم: گمشو، به التماس افتاد دیگر تحملم تمام شد هر چه باشد داداش بزرگم بود یک تراول صدی جلویش پرت کردم شیرجه رفت روی تراول، سوار آسانسور شدم به طبقه هفتم رفتم. تا وارد نیشیمن شدم با چشمان سرخ و دماغ باد کرده نسترن روبه رو شدم. به طرفم آمد و گفت: فربیرز این و دیگه نمی تونم تحمل کنم من همون نسترنیم که تحمل یک کک رو روی صورتم نداشتم با پام کنار اومدم ولی دستم نه من اگه ننویسم میمیرم نه فریبرز نباید بذاری. با هزار ترفند آرامش کردم. ولی خودمم ترسیده بودم زخم ها درست از همان هایی بودند که روی انگشتان پایش رویده بودند. سوار ماشین شدیم و به طرف مطب دکتر نسترن حرکت کردیم.

دکتر بعد چند آزمایش و عکس روی صندلیش روبروی دو جفت عاشق نشست. از صورتش چیزی نمی شد خواند. اگر خبرش بد هم بود چهره اش معمولی بود چقدر بیمارهای بودند که او از زندگی جوابشان کرده بود. دکتر کمی در صندلی بزرگش جا به جا شد و گفت: نمی دونم چطور بگم ولی متاسفانه انگشتان شما باید قطع شود.

با گفتن این حرف فریبرز سرش را در میان دو دستش گرفت و چشمانش کم کم تر شد و نسترن از پنچره اتاق دکتر به بی نهایت آسمان خیره شد. نسترن انگار در خلسه بود حتی یک قطره اشک دیگر نداشت که بریزد. دکتر ادامه داد: یک خبر خوش هم براتون دارم تازگیها دانشمندان آلمان دارو و روش درمانی کشف کردند که به امکان زیاد می تواند بیماری شما را برای همیشه از بین ببرد. و اگر شما به اروپا بروید به احتمال فروان این دو انگشت اخرین اعضای خواهد بود که از دست می دهید.

سه ماه از روزی که دو انگشتم را قطع کرده اند می گذرد، دو هفته دیگر هم عازم آلمان هستیم با جستجویی که در اینترنت انجام دادم متوجه شدم نود پنچ درصد افرادی که از دارو و روش درمانی که دکترم گفته استفاده کردند برای همیشه از شر بیماریشان رهایی یافته بودند، آن پنچ درصد بقیه که درمان نشده بودند، بیماریشان خیلی خیلی عود کرده بود.

بعد از قطع انگشتانم با جدیت شروع کردم به نوشتن با دست چپ این اواخر با دست چپ به همان تندی و زیبایی دست راست می نویسم و قرار است سال آینده کتابم چاپ شود، می خواهم اسمش را بگذارم بی شقایق هم زندگی باید کرد.

گردآوری: مجله اینترنتی پارسی وان

دست نوشته: سام امیری

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان طنز کوتاه

۳ داستان طنز کوتاه جالب و خوندنی

داستان طنز کوتاه موضوع این بخش از مجله اینترنتی پارسی وان است. این داستان های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.