خانه » داستان » داستان کوتاه و بسیار زیبای دست

داستان کوتاه و بسیار زیبای دست

میون جمعیت وول میخورد. مثل یه چوب خشک، دستشم جلوی این و اون دراز بود. یه تعدادی لبخند تحویلش دادند. یه کسی هم یه جلد قرآن کوچولو توی دستش گذاشت. یه کسی جیب خالی سوراخ دارشو نشون دادو حسابی خندید! یه کسی با چشمهای معصومش کلی حرف بهش رسوند. اما از رو نرفت!

دستش همچنان دراز بود. صدایی از ته صف شنید:

ـ اینجا از پول مول خبری نیست. بیخودی خودتو اسیر نکن.

صدای دیگه ای گفت:

_ آقا، بهت آدرس اشتباهی دادند!

یه صدای ملایمی هم توی گوشش پیچید:

_ ما هم مثل تو دستمون درازه!… اما نه جلوی بنده ش، جلوی خودش. دعا کن به ما هم بده.

صدای بلندگو بلند شد:

_ برادرها اتوبوس بعدی هم هست. عجله نکنید، یکی یکی سوار شید. انشالله تا فردا به گردان عاشورا می رسیم.

دست نوشته: حسن ایمانی

گردآوری: گروه سرگرمی مجله اینترنتی پارسی وان

منبع: داستانک

بدنسازی و نتاسب اندام

همچنین ببینید

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

داستان کوتاه تلاش و پشتکار واقعی

در این بخش از مجله پارسی وان چند حکایت از ادمهای مختلف درباره تلاش و …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.